کار تو کفاره دادن به گناهانیست که دیگران می کنند...

 کتاب سووشون رو دارم میخونم ... 

یه داستان کوتاه توی کتاب بود که حیفم اومد یه جا نگهش ندارم ، واسه بعدها که برمیگردم و تراوشات ذهن بیمارم رو میخونم.....
یه بنده خدایی زحمت کشیده تایپش کرده و من هم اینجا کپی میکنم با ذکر منبع :
 
****************** 

مک ماهون شروع به خواندن کرد .صدایش لالایی وار بود و زری چشمهایش را بهم گذاشت.یوسف کنار تخت نشسته بود:

گردونه دار پیر ریش سفیدش را که یادگار میلیون میلیون سال بود،از توی دست وپایش جمع کرد و گردونه طلایی خورشید را با آن گردگیری کرد .

بعد دست برد و کلید طلایی را که به کمربندش آویزان بود در آورد و رو به مشرق گذاشت.

بله،حالا موقعش بود.

خورشید خسته و کوفته از راه میرسید .

کلید انداخت و در مشرق  را باز کرد .

خورشید تاخیر داشت و وقتی از راه رسید خاک آلود بود و خمیازه می کشید .

گردونه دار، گرد راه را که بر سر و روی خورشید نشسته بود ،با ریش سفید انبوهش سترد و شعاعهایش را برق انداخت و خورشید سوار گردونه شد تا سفر خود را در آسمان  شروع کند. اما فورا به راه نیفتاد و گردونه دار منتظر ماند .

خورشید گفت :"ارباب برایت پیغام فرستاده به همین علت معطل شدم ."

گردونه دار گفت :"صاحب امر اوست"

خورشید ادامه داد :"سلامت رسانید و گفت می خواهم همین امروز پستوی آسمانی را خانه تکانی کنی و خرت و پرتها را جمع کنی و بسوزانی یا دور بریزی....اما از همه مهمتر این دستور است که ستاره های بندگان را از توی گنجه در بیاوری و برایشان به زمین بفرستی. میخواهم هر کس ستاره خود را مالک بشود"

گردونه دار پیر شروع کرد به غرولند و گفت "مگر خانه تکانی پستوی آسمانی کار آسانی است ؟از پانصد هزار سال پیش بلکه پیشتر مدام جنس در این پستو انبار شده .از خرت و پرت راه سوزن انداز نیست."

خورشید گفت:"خودت که ارباب را میشناسی ،وقتی دستوری می دهد،میدانم خودش هوای هر کاری را دارد."

خورشید به راه افتاد و گردونه دار پیر غرغر کنان به سراغ پستوی آسمانی رفت.

زیر لب میگفت :"نسلشان را از روی زمین بردار و همه را خلاص کن.اینها که آدم بشو نیستند .حیف از ان جرقه هایی که از آتش دل خودت در سینه هاشان ودیعه گذاشتی!جان به جانشان بکنی تخم و ترکه های آن عنتر حرف نشنو هستند.خودت که بالای سرشان بودی چه بلاها که سر همدیگر  درنیاوردند،حالا می خواهی افسارشان را دست خودشان بدهی؟چقدر لی لی به لالایشان می گذاری!چقدر به این وروجکهای زمینی رو می دهی؟ از وقتی روی دو پایشان ایستادند ذوق زده شدی،هی از نژاد شریف انسانی حرف زدی.نژاد شریف انسانیت را می شناسم ، این طور که شنیده ام غیر از کشت و کشتار و ضعیف چزانی هنری ندارد..."   

همین طور زیر لب غرغر میکرد و میرفت. رفت ورفت تا رسید به پستوی آسمانی.

در پستوی آسمانی اول به سراغ لوحهای سرنوشت رفت.

لوحهای گلی و سنگی که روی آنها تقدیر بنده ها از پیش با خطهای عجیب و غریب نوشته شده بود .

همه لوحهای سرنوشت را زد و شکست و یا در فضا پرت کرد .

خنزر پنزر های زیادی از قبیل بالهای کهنه فرشته ها و کروبیان مقرب، ستاره های سوخته و تیرهای شهاب به مقصد نرسیده را دور ریخت و رفت سر وقت پرونده ها ی مربوط به خدایان قدیمی.

چقدر پرونده روی هم تلنبار شده بود!همه پرونده ها را در گوشه ای از پستو جمع کردو به سراغ نمونه های ساخته شده آنها به تالار مجاور پستو رفت 

این تالار مختص نمونه های خدایان کهن بود. نمونه های خدایان درختی ،حیوانی،پرنده ای ،حیوانی و انسانی ،خدایان ماری ،خدایان ستاره ای و ماهی و خورشیدی و آخر سر خدایان مطلق انسانی با بال و بی بال.

در گوشه تالار چشمش به یک تبر زین افتاد و باآن تبر زین ویشنو و شیوا را به خاک انداخت.بس که ازدست این نوع خدایان شکار بود.

چشمش به گیلگمش افتاد و تعجب کرد و گفت:" چه غلط ها !تو خودت را جزء خدایان جا زده ای ؟"در یک چشم به هم زدن او را به صورت گردی درآورد و فوتش کرد.

به الهه های خوش تن و بدن که رسید به تماشایشان ایستاد و یاد ایام جوانی کرد.

آن روزگارانی که ایشتار و ایزیس و ناهید و آفرودیت ،سر به سرش می گذاشتندو متلک بارش می کردند،یا چشمکی نثارش می کردند و ناهید کوزه آبش را به او داد و او یک جرعه آب می نوشید و سرحال می امد.

وقتی الهه ها را می شکست حتی اشک در چشمهایش آمد.

کوزه ی آب الهه ناهید را نشکست.

خداییش را بگویم "مردوک"و "مهر"و "کویتزال کوتل" و"آپولو"را هم با تاسف خرد و خاکشیر کرد.

آخر این خدایان ،آن وقتها که کیا و بیایی داشتند،به بنده هایشان سخت نمی گرفتند و برای انها دلسوزی هم میکردند.

اما خدای "بنو"همان وقت که گردونه دار لوحهای سرنوشت را بیشترش به قلم او بود زد و شکست،خودش خود را گم و گور کرده بود.


کم کم  گرمش شد.

از تالار در آمد و به آسمان نگاه کرد.خورشید با گردونه ی طلاییش به وسط آسمان رسیده بود .

به پستو برگشت و اسناد مربوط به شهرها و کوههای مقدس را پیش کشید.اسناد مربوط به شهرهای اور،نینوا که بعدها کربلا شد بنارس ،چی چن ایتزا ،اورشلیم وشهرهای مقدس دیگر و بعد اسناد مربوط به سلسله کوههای هیمالیا ،زاگروس،کوه المپ،قله های آند،کوه طور ،تپه جلجتا،کوه حرا و هر کوه مقدس دیگر ی که مسکن خدایان قدیمی بود،یا کوههای دیگری که میعادگاه ارباب یا بنده های سوگلیش بود.

اسناد مربوط به شهرها و کوهها را هم روی پرونده های قدیمی گذاشت.

در پستوی آسمانی دیگر چیزی نمانده بود غیر از یک پرونده که چند برگ آن مربوط به درختهای مقدس مثل درخت معرفت و شجره طیبه و سدر درختهای دیگر بود و در برگهای دیگرش اطلاعات مربوط به طلسمها و دعاها و دلخوشکنک هایی که ارباب در این پانصد سال برای نژاد شریف انسانیش ساخته بود،تدوین شده بود.

گردونه دار پیر تمام اسناد و مدارک و کلیه ی پرونده های موجود در پستوی آسمانی را زیر بغلش گرفت و در آورد و در گوشه آسمان انبار کرد.

دستهایش را بهم زد و جرقه ای پدید آورد و جرقه را رو به پرونده ها و اسناد گرفت و همه شان را آتش زد .


دیگر معطل نشد تا سوختن آنها را تماشا کند.رفت سر گنجه ای که هر روز ،دم دمه های صبح ستاره ها را با جاروی آسمانیش می روفت و در آن می گذاشت و درش را قفل میکرد .

آخر اگر ستاره ها را جای امنی نمی گذاشت ،ستاره ها توی آسمان ولو می شدند و هر کس ازراه می رسید دلش می خواست با آنها یک قل دو قل بازی کند.

مثلا خورشید ،مثلا فرشته های بیکار،مثلا بچه فرشته ها .

کلید طلایی در گنجه را که در گریبانش بود در آورد و در گنجه را باز کرد و صدا زد :"اوهوی بچه ها بیایید کمک."

صدایش در آسمان پیچید و از گوشه و کنار آسمان ،میلیونها بچه فرشته هجوم آوردند .

انواع و اقسام گونیها ،بسته به جمعیت شهرها و ده ها و دهکده ها ی هر مملکت در یک چشم به زدن آماده گردید و انواع و اقسام نردبامهایی که پله های آنها از تکه های شعاع خورشید بود.

کار بچه فرشته ها در آمده بود.خیلی هم از این کار خوششان می آمد . یک بچه فرشته ،صورت اسامی آدمها را می خواند و دیگری سر گونی را باز نگاه می داشت و سومی ستاره ها را به ترتیب اسامی در گونی می ریخت  .

گونیهای پر ستاره که اماده شد ،گردونه دار پیر با دست خودش سرشان را محکم بست و مهر و موم کرد و سپرد دست بچه فرشته ها .

هر کدام یک گونی با صورت اسامی آدمها تحویل گرفتند و رسید دادند. یک سرپرست کل و پنج وردست هم برای آنها تعیین کرد و دستور داد نردبامها را رو به زمین استوار کنند.

منظره ای بود که به تماشا می ارزید .

فکرش را بکنید ،میلیونها نردبام اشعه ای با میلیونها بجه فرشته که گونیهای پر ستاره بدوش دارند و مثل فرفره از نردبام فرو می روند.

به عمرش دیدنیهای زیادی دیده بود ،اما چنین منظره ای ندیده بود...

آن روز که آن فرشته ی آتشی ،جلو ارباب ایستاد و بد و بیراه گفت و قهر کرد و رفت ...

آن روز که بالهای جبرییل سوخت ...

آن روز که ارباب دستور داد همه نیلوفرها در تمام دریاچه های زمینی بشکفند و نور معرفت برای آن مردی که چهار زانو زیر درخت نشسته بود فرستاد...

آن روز که آن کفتره را به زمین فرستاد...

آن روز که با یکی از سوگلیهایش همسفره شد.


کار بچه فرشته ها بر روی زمین این بود که در خانه ها را بزنند و ستاره هر کس را بسپارنددست خودش و به او بگویند:"از حالا دیگر خودت میدانی!"آزاد بودند می توانستند صورت ظاهر پیغام را به ابتکار خودشان عوض کنند.


حالا گردونه دار پیر برای بدرقه خورشید به مغرب رفت .خورشید از گردونه ی طلاییش پیاده شد و گردونه را به گردونه دار شپرد و گفت :" خسته نباشی!"


گردونه دار پیر گفت:"باید فکری هم برای قبای ارباب بکنم،امشب و همه ی شبهای دیگر قبایش بی ستاره می ماند تا خودش فرصت کند ستاره های تازه ای بیافریند."خورشید گفت:"تو چه تقصیر داری...؟"و خداحافظی سردی کرد و رفت.


گردونه دار پیر خوشحال بود که کارش تمام شده است . دستی به ریش انبوهش که عین پنبه بود کشید و با خود گفت:"حالا که فرصت هست سرو صورت خودمان را صفایی بدهیم"

حیف.ریش به آن قشنگی که تا پنجه های پاهایش می رسید از ته تراشید و عین پنبه زد و زد و تمام آسمان را با این پنبه پوشانید.

کوزه آب ناهید را آورد و روی سرش ریخت و تن و بدنش را پاک شست و کلی جوان شدو رودخانه ی آسمانی کهکشان از این آب پر شد.


واضح است که درزمین،آسمان ابری بنظر می آمد. صدای رعد هم آمد،برق هم زد و باران هم بارید اما بچه فرشته ها که نمی ترسیدند.آنها می دانستندکه گردونه دار پیر ،کوره ناهید را شکسته است.


سه بار خورشید آمد و رفت و خبری از بچه فرشته ها و سرپرست آنها و وردست های سرپرست نشد.

هر روز گردونه دار ،گوشه آسمان می نشست و چشم می دوخت به کره ای که در فضا مثل فرفره دور خورشید می چرخید.کم کم دلش شور افتاد

"نکند راه را گم کرده باشند!نکند نردبامهای اشعه ای آنها از آب کوزه ناهید تر شده جزغاله شده..."

دلش چنان تنگ شده بود که نزدیک بود گریبان خودش را چاک بکند.آسمان خالی بود .خالی از ستاره ها ،خالی از بچه فرشته ها ،ارباب هم تمام  این مدت هیچ پیغامی نفرستاده بود.


صبح روز چهارم صداهایی از خیلی دور شنید.

صداهایی که شبیه بهم خوردن بالها بود و صداهایی شبیه آواز نسیم .بعد صداها واضح تر شدند.شبیه آواز آسمانی ،آوایی که از گردش کرات و منظومه ها برمی خیزد...

نردبامها روبه آسمان بر خاستند و سر وکله ی بچه فرشته ها پیدا شد.گردونه دار لبخند زد .چقدر بچه فرشته ها بزرگ شده بودند،در عرض این مدت کوتاه چقدر قد کشیده بودند!


به پیشوازشان آمد و با چشم دنبال سرپرست و وردست های او گشت ،اما هیچ کدامشان را ندید  .

بیشتر بچه فرشته ها در نظر اول شناختندش ،اما آنها که شناختندش با هم گفتند :"چرا این ریختی شدی ؟ دلمان برای بازی کردن با ریش تو تنگ شده بود که آمده ایم."


همه اشان با هم ،از تجربه هایی که در زمین کرده بودند حرف می زدند وغوغایی راه انداخته بودند که صدا به صدا نمی رسید.

گردونه دار غرشی کرد که فوق همه ی سروصداها بود و گفت:"سرم را بردید!"و بعد که همه ساکت شدند پرسید:"سرپرستی که همراهتان کردم کجاست؟"

بچه فرشته ای که قدش از همه بچه فرشته ها بلندتر بود جلو آمد و گفت:"او نیامد،همان جا ماندگار شد.مرا به جای خودش سرپرست معین کرد."

گردونه دار پرسید :"وردست ها چه شدند؟"

سرپرست جدید گفت:"آنها هم ماندگار شدند."

و ادامه داد :"میدانید صدو هشتادوهزار و سیصد و بیست و پنج  بچه فرشته در زمین ماندگار شدند.با سرپرست و وردستها می شوند صدو هشتاد هزارو سیصدو سی و یک نفر..."
گردونه دار پرسید:"چرا ؟مگر در زمین چه خبرها بود؟"

همه بچه فرشته ها با هم گفتند:"زمین خیلی جالب است،همه چیز در آنجا زنده است."
گردونه دار گوشهایش را گرفت و گفت:"گوشم را کر کردید. یکی حرف بزند. سرپرست تو بگو. برایم تعریف کن."

سرپرست جدید گفت :"می دانید زمین اصالت دارد .واقعی است.خیالی و رویایی نیست .ابری و بادی و اثیری نیست.جسم دارد.پاها روی جای سفتی قرار می گیرد.نه اینکه همه چیز و همه کس پا در هوا باشد."

گردونه دار پرسید :"آدمها چه شکلی بودند؟"

سرپرست جدید گفت:"همه جور شکلی داشتند،هیچ کدام شبیه هم نبودنداما همه شان واقعی بودند،گوشت و خون داشتند.می دانید آنجا همه چیز رشد می کند. همه چیز در حال تغییر است . همه چیز ،تابع قانون تکوین و تکامل و زوال است.آنجا هیچ و هیچ کس ابدی نیست."

گردونه دار گفت:"شما را که دیدم خودم فهمیدم. حالا از ماموریتتان بگو."

سرپرست جدید گفت:"خیلی خوش گذشت ،در جشن هایشان شادی کردیم .جنگ هم داشتند .فقر و مرض هم بود،برایشان گریه کردیم."

گردونه دار گفت:"با ستاره هایشان چه کردید؟"

سرپرست جدید گفت:"ستاره ها را بردیم سپردیم دست تک تک آدمها،از بچه ،جوان وپیر.وردست ها گزارش کارشان را در هر قاره به من داده اند و من همه ی گزارشها را برای شما خلاصه کرده ام."

و کاغذ تا شده ای از زیر بال راستش در آوردو چنین خواند:

"چنانکه دستور داده بودید کار بچه فرشته ها این بود که ستاره ی هر کس را بدهند دست خودش و بگویند:"اینک ستاره ات را به دستت می سپاریم تا بدانی که از حالا آزادی.خودت پشت و پناه و تکیه گاه خودت هستی."

عکس العمل زمینیها چنین بوده:

بچه ها از دیدن ستاره هایشان ،چشمهایشان برق زده،آنها را گرفته اند و با آنها بازی کرده اند.وقتی ما براه افتادیم هنوز بازی می کردند.

پیرها گفته اند:حالا دیگر خیلی دیر است.

اما بشنوید از جوانها و میانه سالها که کار دنیای زمینی بیشتر بدست این گروه می گردد.

کلیه افراد این گروه ،ستاره هایشان را دریافت داشته انداما بیشترشان هر چه توضیح بهشان داده شد ،مقصود ارباب آسمانی را نفهمیده اند.

بعضی هایشان ،ستاره هایشان را خیلی زود گم کرده اند .بعضی ها ،ستاره هایشان را در گریبانهایشان پنهان کرده اندو لبخند زده اند که ستاره ای در گریبان دارند.

اما عده معدودی از گروه جوان و میانه سال خوب حالیشان شده .....

از این گروه عده ای گفته اند :ما از اولش همین طور بودیم.چشمداشت از هیچ اختری چه در آسمان و چه در زمین نداشتیم .نه هرگز به سرنوشت اعتقاد داشته ایم ونه هرگز کسی را برای بد و خوب اخترمان نکوهش کرده ایم...

این عده خیلی قلنبه قلنبه حرف زده اند و بچه فرشته هادرست حرفهایشان را نفهمیده اند. هم زبانهای زمینی شان هم نمی فهمیده اند آنها چه می گویند....

و عده دیگر از همین گروه اخیر گفته اند :چه خوب شد که دل هر کس به ستاره اش  روشن شد.این عده آدمهای مضحکی بوده اند وتفریبا در هر کشوری چند تا و گاهی چندین تا از این آدمها بوده اند.

بعضی از آنها ریش داشته اند اما نه به بلندی ریش شما...ریش سابق شما.این عده فورا دست به کار شدندو به سراغ کتابهای لغت زبانهایشان رفته اند و خیلی از لغتها را توی کتابهای لغت اشان حذف کرده اند.

کلماتی از قبیل تقدیر و بخت و اقبال و سرنو شت و پیشانی نوشت و حکم و احکام و هر چه مترادف با این لغتها بوده ویا معنی آنها را می داده ،یا از ریشه این کلمه ها ساخته شده بود ،دور ریخته اند و حالا داشتند لغتهایی از ریشه آزادی و آزادگی می ساختند که ما آمدیم."


گردونه دار تبسمی کرد و گفت:"یکی از همین روزها سری به زمین می زنم،این طور که می گوییدخیلی تماشا دارد."      
 
      
مک ماهون ساکت شد .زری چشمهایش را باز کرد .انگار از خواب خوشی بیدار شده.گفت :"عجب قصه ای !"


مک ماهون توضیح داد :"دختر شما دانه ی این قصه را در ذهن من افشاندند ...در ذهنم اول جارو کردن آسمان و گونیهای پرستاره در یک گنجه تاریک، جا گرفته بود، اما از شما چه پنهان هر چه کوشیدم قصه ای برای خود آنها،قصه ای برای کودکان بنویسم و دینم را نسبت به آنها ادا کنم نتوانستم .اینطور از آب در آمد که شنیدید."


یوسف گفت:"می دانی ،حالا که قصه ات را دوباره شنیدم به این فکر افتادم که موضع مورد علاقه تو همان است که در شعرهایت هم تکرار می کنی."


مک ماهون چیزی نگفت و یوسف ادامه داد :"کار تو کفاره دادن به گناهانیست که دیگران می کنند."

"سووشون : سیمین دانشور"



******************************************************* 

فقط یه لحظه فکر کن اگه ستاره ت رو دستت بدن،... چه میکنی ؟؟؟؟

/ 0 نظر / 12 بازدید