یک لطیفه قدیمی است که می‌گوید، بنده ‌خدایی می‌رود پیش روانکاو می‌گوید: برادرم دیوانه‌ است، فکر می‌کند مرغ است!
روانکاو به او می‌گوید: خوب چرا پیش من نمی‌آوریش؟
جواب می‌گیرد: چون تخم‌مرغ‌هایش را نیاز داریم!

خوب فکر کنم این خیلی شبیه نظر من درباره روابط انسانی است؛
... این رَوابط کاملا غیر منطقی و احمقانه‌ اند وَلی فکر می‌کنم که ما آنها را ادامه می‌دهیم چون به تُخم‌ مرغ‌ ها احتیاج داریم!

" آنی هال _ وودی آلن "

 

/ 0 نظر / 10 بازدید