از پنج و نیم که بیدار میشم تا ساعت شش  که میخوام از در برم برون در حال کتک زدن خودم هستم که برم .. جاذبه شدید تخت و گرمای خونه رو نمیشه منکر شد..

از هشت که کارت میزنم تا ساعت پنج تمام مدت چشمم به ساعته که چرا نمیگذره..

از پنج که میام بیرون تا شش و نیم که برسم تمام مدت چشمم به خیابونه که چرا اینقدر شلوغه چرا نمیرسم چرا نمیرسم چرا نمیرسم ..

وقتی میرسم اینقدر چشمم به ساعته که چرا اینقدر زود میگذره . چرا تا هنوز خستگی از تنم بیرون نرفته باید سر بذارم روی بالش ..

 

اینقدر خوش میگذره .. یه شبهایی هم که نه میرسیم خونه ، اون شبها که دیگه اصلا محشره .. جنازه میرسی جنازه میری توی رختخواب جنازه بیدار میشی دوباره روز از نو روزی از نو ..

 

 

/ 0 نظر / 6 بازدید