هزار گفتنی به لب اسیر پیچ و تاب شد..

ازآن زمان که آرزو چو نقشی از سراب شد
تمام جستجوی دل سؤال بی جواب شد


نرفته کام تشنه ای به جستجوی چشمه ها
خطوط نقش زندگی چو نقشه ای بر آب شد


چه سینه سوز آه ها؛که خفته بر لبان  ما؛
هزار گفتنی به لب اسیر پیچ و تاب شد


نه شور عارفانه ای؛ نه شوق شاعرانه ای؛
قرار عاشقانه هم شتاب در شتاب شد


نه فرصت شکایتی؛نه قصه و روایتی؛
تمام جلوه های جان چو آرزو به خواب شد


نگاه منتظر به در نشست و عمر شد به سر
نیامده به خود نگر که دوره ی شباب شد

/ 0 نظر / 66 بازدید