امتحان دارم ..

دوسه ماه قبل درگیر یه کتاب شدم به اسم "سرنوشت روح" ، پشت سرش یه کتاب دیگه به اسم "استادان بسیار ، زندگی های بسیار" و برای ضربه آخر کتابی به اسم "تنها عشق حقیقت دارد"...
بیس اصلی کتاب ها درباره زندگی های چندگانه س ، اینکه روح تو هر بار که به زمین بر میگرده در تلاش برای کماله ، از هر زندگی درس هایی میگیری که توی زندگی بعدی باید  اونها رو به کار بگیری تا به کمال الهی نزدیک بشی ..

ویران کننده ترین شون برای من کتاب "تنها عشق حقیقت دارد" بود..  تمام حرف این کتاب اینه که هدف اصلی ادمها روی زمین اینه که به هم عشق بورزند ، بی شائبه همو دوست داشته باشن ، وقتی کسی رو دوست داری بهش ظلم هم نمیکنی ، در مقابلش گناهی مرتکب نمیشی و.. و.. و....

حالا فکر کن، آدمی هستی که با دوست داشتن یه سری آدمها مشکل داری ، مشکل داری ها رسما ! آدمی هستی که واسه دوست داشتن بعضی از آدمها  هر چقدر هم تلاش میکنی همیشه به در بسته میخوری ، آدمی هستی که در مقابل محبت یه سری از آدمها مقاومت میکنی بدجورررر ... ببین این کتاب با تو چه میکنه وقتی که میفهمی یکی از هدف هات توی این زندگی اینه که اجازه بدی دوستت داشته باشن و اینکه ادمها رو دوست داشته باشی بدون دلیل ، و اینکه اینقدر نسبت به احساسات خودت و دیگران خست به خرج ندی ، یا حتی نسبت به احساسات بعضی از آدمها نسبت به هم حساسیت نشون ندی ، ... خلاصه میفهمی رسما هرکاری که میکنی خطاست ، در جهت عکس اون مسیر رو به کمالیه که قرار بوده طی کنی .. اینقدر ا حساسات سرکوب شده داری که خودت هم نمیدونی بلاخره فلانی رودوست داری ؟ ازش بدت میاد؟ ازش حرصت میگیره ؟ چی بلاخره ؟؟؟؟ پر از تضادی ..

آدمهایی که تکلیفشون با خودشون وبا آدمهای دور و برشون معلوم نیست ... آدمهاییکه واسه دوست داشتن شرط و شروط میذارن ،  آدمهایی مثل من که نقص تمام هستن و توی دیگران دنبال کمال میگردن . به بیرون نگاه میکنن به جای اینکه در درون دنبالش بگردن ..

این دسته از آدمها ، اگه این سه تا کتاب رو پشت سر هم بخونن ، پشتش هم کتاب "وضعیت آخر" که درباره کودک درون ، والد درون و بالغ درون هست بخونن ، رسما مورد تجاوز افکار متضاد و احساسات متضاد قرار میگیرن.

مثل اینجانب.

اگه قرار باشه توی این زندگی یه کار انجام بدم اینه که بی شائبه آدمها رو دوست داشته باشم ...

حتی  فکرکردن بهش هم ترسناکه چه برسه عملی کردنش ..و بدتر از همه اینه که بدونی تا این درس رو پاس نکنی از شرش خلاصی نداری..

**************************************************

 

بخشی از کتاب "تنها عشق حقیقت دارد" :

"گذشته باید به یاد آید و سپس فراموش شود. بگذارید بگذرد! جراحات کودکی و زندگی های گذشته را هم بگذارید بگذرند. همچنین رفتارها و سوء برداشت ها ، سیستمهای اعتقادی که به شما تحمیل شده است، همه افکار قدیمی را بگذارید بگذرند. در واقع همه افکار را به دست فراموشی بسپارید. چطور میتوانید علی رغم اینهمه فکر ، چیزها را تازه و واضح ببینید؟ چیز تازه با دورنمایی تازه؟؟؟"

"اگر لازم میدانید زمان را با معیار درسهایی که آموخته اید اندازه بگیرید، نه با دقیقه و ساعت و سال. اگر به درک صحیح برسید ظرف پنج دقیقه یا پنجاه سال میتوانید خودتان را درمان کنید، هر دو یکی است." (البته اگر به درک صحیح برسید.... و مثل من پیش زمینه مراقبه فوری و کمی افکار مالیخولیایی داشته باشید!!)

"خود را می توان درمان کرد. تفاهم درمان است. عشق درمان نهایی است. درمانگران ، آموزگاران و پیشوایان مذهبی میتوانند کمک کنند ، اما برای زمانی محدود. جهت به سمت داخل است. دیر یا زود مسیر درون باید به تنهایی پیموده شود، هر چند که در واقع هرگز تنها نیستید."

"شما همانگونه که با دیگران ارتباط دارید ، با خود هم رابطه دارید . شما در جسمها و زمانهای متعدد زیسته اید. پس از خود فعلیتان بپرسید چرا آنقدر ترسان است. چرا از خطر کردن معقول می ترسید؟نگران شهرت خود هستید؟ نگران هستید دیگران درموردتان چه فکری خواهند کرد؟ این ترسها از کودکی یا گذشته دور سرچشمه گرفته اند. این سوالات را از خود بپرسید: چه از دست خواهید داد؟ بدترین اتفاق ممکن چه خواهد بود؟ آیا من محکومم باقی عمرم را هم به همین منوال بگذرانم؟ "

"در راه رشد خود از برانگیختن خشم دیگران نترسید. خشم تنها تظاهر احساس ناامنی آنهاست. اما ترسیدن از این خشم شما را عقب می اندازد . نگذارید افسردگی یا اضطراب مانع رشد شما شود. افسردگی یعنی گم کردن دیدگاه درست ، فراموشی و همه چیز را دست کم گرفتن. عجله شما برای چیست؟ به هر حال زمان وجود ندارد، شما فقط آنرا احساس میکنید. هنگامی که لحظه حاضر را تجربه نکنید، هنگامی که غرق در گذشته یا نگران آینده باشید، درد و رنج را نصیب خود میکنید."

 

***********************************

بخشی از کتاب "استادان بسیار -زندگی های بسیار "

  سطوح آگاهی برای انسانها فرق میکند . اینکه در چه سطحی زندگی میکنیم بستگی به این دارد که تا چه حد پیشرفته باشیم . خود والاتر-خود بزرگتر بخش عالیتری از ذهن ماست که در هنگام آگاهی نمیتوانیم از آن بهره برداری کنیم . ما در دنیای جزئیات غوطه وریم و از نبوغ خود بیخبریم.هرکس باید مراقب درونش باشد تا کامل شود . بعضی از انسانها ازین توانایی خود زودتر و بعضی دیرتر خبردار میشوند . بمحض اینکه اراده کنیم آنقدر قوی باشیم که بر مشکلات ظاهری غلبه کنیم دیگر آنها را نخواهیم دید . قدرتهای روحی جدیدی که کسب میکنیم نباید در راههای مادی صرف شود چون این قدرتها مفهوم والاتری دارند . وظیفه ما اینست که از طریق دانش خداگونه شویم . با دانش میتوان به خدا رسید . بعد باید بازگشت و دانش را به دیگران انتقال داد .

استادان روحی: هر چیز به وقتش خواهد آمد.زندگی را نمی شود تعجیل کرد. زندگی طبق برنامه هایی که بسیاری از مردم دل شان می خواهد پیش نمی رود. ما باید هر آن چه را که در وقتش به ما  می دهند بپذیریم و بیشتر نخواهیم. اما زندگی ابدی است. و ما هرگز نمی میریم. ما در واقع هرگز متولد نشده ایم. ما فقط از مراحل مختلف می گذریم. پایانی نیست. انسان ها ابعاد بسیار دارند. اما زمان، آن زمانی که ما فرض می کنیم نیست، زمان در درس هایی است که یاد می گیریم......
  اما اگر مردم می فهمیدند که زندگی ابدی است، که ما هرگز نمی میریم، ما در واقع متولد نشده ایم، آن گاه این ترس از مرگ زایل می شد. اگر می دانستند که به دفعات زندگی کرده اند و به دفعات زندگی خواهند کرد، چه اطمینانی می یافتند! اگر می دانستند که ارواحی در اطراف شان وجود دارد که به آنها کمک خواهند کرد، و پس از مرگ به این ارواح خواهند پیوست، (از جمله ارواح رفتگان محبوب شان)، چه آسایشی می یافتند! اگر می دانستند که «فرشته نگهبان» وجود دارد، چه قدر احساس امنیت بیشتری می کردند! اگر می دانستند که عمل خشونت و ظلم در قبال دیگران هم ثبت می شود و در زندگی دیگری ناچار خواهند شد تاوانش را بپردازند، چه قدر از میزان خشم و تمایل به انتقامجویی کاسته می شد! باید دانست تنها با دانش می شود به خدا رسید. تملک مادیات و قدرت چه ثمری خواهد داشت، در حالی که با مرگ فرد آن ها هم تمام می شوند و برای رسیدن به خدا به درد نمی خورند، حرص و طمع و تشنه قدرت بودن، به هر حال هیچ ارزشی ندارد.

استادان روحی: در مجموع هفت مرحله وجود دارد. هفت مرحله. هر کدام چندین سطح دارد. یکی از مراحل، مرحله به یاد آوردن است. در آن مرحله شما مجازید افکارتان را به خاطر بیاورید. مجازید آخرین زندگی ای را که گذرانده اید، ببینید. آن ها که در سطوح بالاتری قرار دارند، اجازه دارند تاریخ را هم ببینند. آنها می توانند برگردند و با آموزش تاریخ، به ما یاد بدهند. اما ما که در سطوح پایین تری هستیم، فقط اجازه داریم آخرین ... زندگی خود را ببینیم.

شما دیونی دارید که باید پرداخت شود. اگر این دیون را نپردازید با خود به زندگی دیگری خواهید برد ... تا فرصت داشته باشید به آن بپردازید. با ادای دیون تان، پیشرفت می کنید. بعضی از ارواح سریع تر از دیگران پیشرفت می کنند. وقتی در قالب مادی هستید و دارید به یک بدهی می پردازید، همه عمر فرصت دارید ... اگر چیزی توانایی شما را ... برای پرداخت آن بدهی سد کند، باید به مرحله به خاطر آوردن برگردید، و در آن جا باید صبر کنید، تا روحی که به او مدیون هستید، به دیدن شما بیاید. و وقتی هر دوی شما بتوانید به قالب مادی برگردید، آن وقت اجازه خواهید یافت، برگردید. اما خودتان تصمیم می گیرید کی برگردید. خودتان تصمیم می گیرید برای پرداخت آن دین چه باید بکنید. زندگی های دیگرتان به خاطرتان نمی آید ... فقط آخرین زندگی به یادتان می آید. فقط ارواح سطوح بالاتر، آن ها که بصیرت دارند مجازند تاریخ و رویدادهای گذشته را به خاطر آورند ... تا به ما کمک کنند، به ما یاد بدهند چه بکنیم.

هفت مرحله وجود دارد ... هفت مرحله که پیش از بازگشت باید از آنها بگذرید. یکی از آن ها مرحله انتقال است. در آن جا منتظر می مانید. در آن مرحله تعیین می شود که برای زندگی بعد چه چیز را با خود بیاورید. همه شما یک ... نقطه ضعف غالب خواهید داشت. شاید طمع باشد، یا شهوت، اما هر چه که باشد، باید دین خود را به آن افراد بپردازید. بعد باید در آن زندگی بر این نقطه ضعف فائق شوید. باید یاد بگیرید که بر طمع فائق شوید. اگر یاد نگیرید، در بازگشت دوباره، باید این صفت را همانند صفات دیگر با خود به زندگی بعد بیاورید. بارش سنگین تر خواهد شد. با هر زندگی که بگذرانید و در طی آن دیون تان را نپردازید، زندگی بعد مشکل تر خواهد شد. اگر بپردازید، زندگی آسان تری نصیب تان خواهد شد. به این ترتیب خودتان زندگی ای را که خواهید داشت، انتخاب می کنید. در مرحله بعد مسئول آن زندگی ای خواهید بود که انتخاب کرده اید. خودتان انتخاب می کنید. 


/ 0 نظر / 8 بازدید