روزهای تاریک.روشن.
 
قالب وبلاگ

دوستش ندارم چون باهاش خاطره ای ندارم...جایی توش نیست که یه غروب پاییزی زیر بارون دست دوستمو گرفته باشم و باهم راه رفته باشیم و حرف زده باشیم..کافه ای توش نیست که بوی روزهای قدیم و دوران دانشجویی یا دوران دید و بازدیدهای پنهانی رو داشته باشه ، خیابونی نداره که دوست نداشته باشم ازش رد بشم چون منو یاد خاطرات بد یا ادمهای دوست نداشتنی میندازه...

کلا با هم غریبه ایم.. نه من دلم براش تنگ میشه نه اون جای خالی منو حس میکنه.. حتی دیشب که بعد از تقریبا یک ماه برگشتم پیشش ، باز هم هیچ حسی بهم نداشتیم فقط حس میکردم که منو توی خودش توی تار و پود مزخرفش گرفته و به من میگه یاد بگیر همزیستی مسالمت آمیز یعنی چی ، یاد بگیر بین کسانی باشی که حسی بهشون نداری و حسی بهشون نمیدی اما زندگیتو بکن و از روزهات لذت ببر.. نمیدونم کی بود به من گفت وقتی ازون شهر بری تازه دلت واسش تنگ میشه اما هنوز چیزی و کسی اینجا ما رو پابند خودش نکرده که وقتی ازش دور بشیم بقول یه بنده خدایی میسش کنیم!! فقط دلم واسه خونه م تنگ شده بود ، بوی اتاقها ، تخت خوابم ، گلهای توی خونه و البته ماهی هامون...

***

از حالا میدونی توی فکر چه شبی هستم؟ شب یلدا!! یعنی میشه اون موقع هم همه پیش هم باشیم ؟

***

جدا معتقدم که بعضی چیزها رو حتی به شوخی هم نباید گفت چون هم زشتی اون مساله از بین میره هم ته دل ادم یه نقطه تاریک میمونه که ایا طرف واقعا منظورش همین بود یا جدی جدی داشت شوخی میکرد! ..حالم ازین شوخیهای کلامی بهم میخوره ، جدا هم اعتقاد دارم که خیلی از ادما حرفهاشون رو لابلای همون شوخیها تحویل طرف مقابلشون میدن..سبز

از گله کردن هم متنفرم ،باعث میشه دفعه بعدی که سراغ اون ادم میرم خیلی خیلی دیرتر بشه...  سبزسبزسبز

***

باورم نمیشه که اقای عزیز از من دعوت میکنه همراهش بشینم Friends ببینم ، باورم نمیشه که دو سه ساعت بعدش هم که یادش میفته یهو قهقهه میزنه و میگه چقدر بامزه بود!! یه زمانی کافی بود که از توی کوچه صدای تیتراژ سریال رو بشنوه ، کلی از من شاکی میشد که این چیه تو میبینی !!! چشمک یعنی میشه این اتفاق واسه  Desperate Housewives , Grey's anathomy  هم بیفته ؟مژه

[ شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

  • انصاری
  • پی سی سون
  • ضایعات