روزهای تاریک.روشن.
 
قالب وبلاگ

تقریبا یه ماه پیش ، همسایه طبقه ششم ما داشت اسباب اثاثیه میاورد ..مفتخر شدیم که اقای خونه رو توی راهرو ببینیم که سعی داشت یه یخچال ساید بای ساید رو شش طبقه ببره بالا (و من تمام مدت فکر میکردم که اینها قبلا خونه رو ندیده بودن که این یخچال رو خریدن ؟ چون به هیژژژژ وجه توی هیژژژژ جای آشپزخونه حتی نصف اون هم جا نمیشه !)، خلاصه اقایون با هم رو در رو شدن و اون اقاهه به اقای عزیز گفت که من شما رو میشناسم و این گفت نه و اون گفت اره و اخرش فهمیدیم (با تواضع خاصی !‌که بیان شد از طرف ایشون) که اقا رییس فلان کارخونه یا نمایندگی ماشین سازی یا یه همچین چیزی هستن.. خلاصه....چند روز گذشت و ازین تخت و کمدهای هخامنشی و ازین بوفه های خفن و میزنهارخوری خفن تر به پارکینگ اضافه شد و طی رودرویی که اقایون باهم داشتن ، اون اقا متواضعه گفته بود که اینها هر چی هم خریدن گنده گنده  خریدن ....تا اینکه روز چهارشنبه که تعطیل بود که من اومدم وبلاگ نوشتم و گفتم یکی زنگ زد و حوصله نکردم که در رو باز کنم ،‌نگو که کارت عروسی ایشون رو برامون آورده بودن...بعدازطهرش ساعت ۴-۵ که بلاخره در رو باز کردیم فهمیدیم که طرف واسه همه اعضای ساختمون یعنی ١١ خانواده کارت عروسی داده...عروسیش هم توی یکی از بهترین باغهای شیراز که  بود... حالا اینکه چرا واسه همه کارت داده رو باید از خودش پرسید اما یه چیز جالب شعر روی کارت بود :

دیدار شد میسر و بوس و کنار هم !! ..... ـآخه مرد حسابی آدم همچین شعری میذاره روی کارت عروسیش؟؟

حالا تصور کن ما میرفتیم اون عروسی ، حتی عروس و داماد رو هم نمیشناخیتم !!  میشد اند مفت خوری و اینکه هر جا دعوتت کنن سرتو بندازی پایین و بری تو...

***

دیروز یه نفر فنجون قهوه منو نگاه کرد و گفت : احساس میکنی توی یه دخمه افتادی ، میخوای ازش بیای بیرون ولی نیاز داری یه نفر دستتو بگیره ..!!  ، یه سر به پست قبلی بزنین میفهمین که طرف اینگاری تا تع اعماق منو نگاه کرده بود به جای ته اعماق فنجونم رو ..(واسه این کامنت نذارین دوست ندارم ها ، درباره اون یه نفر هم هیچی نگین چون خیلییی آشناس ییهو ممکنه به ما بربخوره !! عینک..)

 

[ شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٧ ] [ ٧:٤٩ ‎ق.ظ ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

  • انصاری
  • پی سی سون
  • ضایعات