روزهای روشن

 
چرت و پرت گویی
نویسنده : - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠
 

دیشب بلاخره بعد از این همه مدت فیلم "سعادت آباد" رو دیدیم .. خیلی دوست داشتم و خیلی یاد یکسری آدمهایی که میشناختم افتادم ...

************************

زندگی کارمندی خیلی مزخرفه ادم وقت نمیکنه هیچ غلطی بکنه هیچی ها ... یه وقتهایی عاشق کارم هستم یه وقتهایی مثل این روزها حالم ازش بهم میخوره و دلم میخواست مثل یه زن معمولی نگران سبزی سرخ کردن واسه قورمه سبزی و ترشی انداختن باشم ، یا با کلاسترش نگران ساعت کلاس یوگام باشم که یهو با ساعت آرایشگرم با هم تداخل نکنه واسه مهمونی دوره هفتگی م که قراره ژیلا جون و نازی جون و بقیه جون ها بیان به هم پز بدیم .....

************************

وسط اینهمه کار ، کلاس فرانسه هم  میریم ، نه به این یه سالی که بعد از قبول شدن توی مصاحبه و رد شدن خر معروف از پل معروفتر ، فرانسه رو ماچ ماچ کردیم گذاشتیم کنار و هی عذاب وجدان داشتیم که چرا نمیخونیم ، نه به الان که به زور میریم کلاس و یه کلمه هم درس نمیخونیم ... و همچنان هیچ فیلم و کارتونی هم به زبون فرانسه نمیبینیم نکنه که بخواد یه کمکی بهمون بشه ...

***********************

دو روز دیگه میشه یه سال که از مصاحبه برگشتیم :) به همین سرعت یه سالش گذشت ، با این روندی که پیش میره فکر کنم حداقل یه سال دیگه باید منتظر مدیکال و ویزامون باشیم .. اگه تا اون موقع بر اثر زلزله ، سیل ، سقوط هواپیما ،تصادف روی خط عابر پیاده وقتی که چراغش سبزه ، تصادف با موتوری که داره خیابون یه طرفه رو از توی پیاده رویی که ما از توش رد میشیم میاد، خراب شدن دیوار خونه مون بخاطر گودبرداری سه تا کوچه اونطرف تر و یا منفجر شدن اتفاقی ! انباری چیزی یا شاید هم جنگ ناخواسته !!! از بین نریم شاید شاید شاید که آینده از آن ما باشه :)