روزهای تاریک.روشن.
 
قالب وبلاگ
خب ، خیالم راحت شد ، اومدم تهران دیدم که زلزله نیومده و هیچ کدومتون نمردین ، آخی که چه برف قشنگی دیدم ، بعد از برهوت برف و بارونی که توی شیراز هست ، پامو که گذاشتم تهران برف هم اومد که همو ببینیم و دلتنگی ها تموم بشه... راستی بلاخره بعد از 4 سال ، رفتم و مدرک دانشگاهمو گرفتم (حالا دیگه وقتشه که ... ، مگه نه آقای عزیز !)..
دوست جونهامو دیدم ، اونهم توی رستوران اسکان که اینهمه دوستش دارم و ازش خاطره های خوب دارم ، بعدش هم پیاده روی و ...
اولین باری بود که از هم جدا میشدیم ، سخته ولی شیرینی بعدش یه مزه خاصی داره ..
از فردا دوباره کلاس زبان شروع میشه و دوباره روزهای تکراری با کامپیوتر و دخترهای لوس کلاس و البته آشپزخونه !! اما کی اهمیت میده ؟ ما با هم خوشیم و همین کافیه .
راستی بلاخره اقلیما رو بریم ببینیم یا نه ؟


این که مث رهایی یه ، گاهی یه قفل قفسه
این کیه این کیه که با من همنفسه واسه من مقدسه

گاهی بغض غربت و بیکسی یه ، پاری وقتها مث دلواپسی
این کیه این کیه که با من همنفسه واسه من مقدسه

مث خواب دم صبح مث گریه هق هقه
مث بوی جنگله یه عاشقه
گل نازلادنه یه عقیق روشنه
انگار این خود منه خود منه
این کیه این کیه که با من همنفسه واسه من مقدسه

نبض گل اقاقی یه -گاهی دروغه هوسه
این کیه این کیه که بامن همنفسه واسه من مقدسه

مث ترس از یه فرار توی خواب
مث لبخند یه عکس توی قاب
این کیه این کیه که با من همنفسه واسه من مقدسه

پاری وقها بد می شه ، به مترسک می مونه
من رو از تموم شدن می ترسونه

مث فکر یه سفر ، لحظهء رسیدنه
این کیه این کیه که با من همنفسه واسه من مقدسه....
[ یکشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٦ ] [ ۸:٤٩ ‎ق.ظ ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

  • انصاری
  • پی سی سون
  • ضایعات