روزهای تاریک.روشن.
 
قالب وبلاگ
از بنده سلام علیکم !!
اگر از احوال اینجانب جویا باشین ، ملالی نیست جز یک عالمه کار که باید انجام بشود که انجام نشده است ، چون مهمان وجود داشته است و البته مهمان دارد می آید که البته این مهمانهای دومی با مهمانهای اولی فرق میدارند ،چون اولی ها مادر و پدر مادر شوهر بودند و دومی مادر و پدر عروس می باشند...
بوتانیه اومد و رادیاتورها درست شد ، هرچند که هوا دیگه سرد نیست !! اما هنوز پکیج ما آب میده که این ماحصل شاگرد بوتانیه هست که گفته بودم ..
تولدم پیشاپیش مبارک..سفارش دادم که واسم کیک شکلاتی بخرن و گل مریم . یادش بخیر یه زمانی آدرس وبلاگم تاریخ و روز و ماه تولدم بود و بقیه فکرمیکردن این شماره تلفن خونه منه !!!!!!!
چند ماه پیش اگه یادتون باشه تهران زلزله اومد ، البته خفیف بود فکرکنم هم 5 شنبه بود ...متاسفانه من توی خونه تنها بودم و روی مبل دراز کشیده بودم (اگه من انجام بدم عیبی نداره ولی کلا خیلی کار بدیه که ادم روی مبل دراز بکشه و تی وی ببینه !! مبل که واسه خوابیدن نیست عزیزم ، حیف نیست مبلهامون اینقدر زود خراب بشن...........) و تی وی میدیدم ، ییهویی دیدم که انگاری یکی داره توی خونه راه میره ، بلند شدم یه نگاهی کردم دیدم نه بابا تنها هستم خب ، دوباره دراز کشیدم ییهو دوباره یکی توی خونه راه رفت ولی ایندفعه همه وسایل با هم میخواستن راه برن ، خلاصه من هم وحشت کردم و رفتم طرف در و ...خلاصه هیچی نشد ، یادتونه که ...اما من متاسفانه الان با هر حرکتی یا هر صدایی یاد زلزله میفتم...اقای عزیز میگه شیراز هزارساله زلزله نیومده اما خب!!.. امروز ساعت 6 ییهویی قلبم وایساد ، چون صدای زلزله اومد ، منظورم از صدا اینه که انگاری یه چیزی جابجا بشه ! اونطوری..... آقای عزیز رو بیدار کردم میگم زلزله ، میگه نه عزیزم بخواب من پامو زدم به کناره تخت ، تخت لرزید..حالا من قلبم مثل گنگشگ!! میزنه..دوباره تا یه ثانیه گذشت ، لوستر لرزید و من دوباره صدای تاپ تاپ شنیدم ، باز میگم آقای عزیز زلزله س ، میگه نه بابا این آقای همسایه بالایی (همون که هیکل گلدونی داره و من هنوز ازش چیزی واسه تون نگفتم ...) داره راه میره..یه کم گوش دادم دیدم بله اقا از تخت پایین اومده احتمالا و الان میخواد بره دستشویی!!!
این بود انشای من از خاطره یک روز زلزله زده ...اقای عزیز میگه اینقدر جون ترس نباش ، اگه خدای نکرده قرار باشه اتفاقی بیفته ، توی یه لحظه س و کاری هم نمیشه کرد!!! و من با اینهمه امید و دلگرمی که بهم داده شد ، دارم بقیه روزم رو در انتظار مسافرایی که توی راه هستن و تا یکی دوساعت دیگه میرسن ، میگذرونم.........
اوپسسس چقدر شد..
[ پنجشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٦ ] [ ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

  • انصاری
  • پی سی سون
  • ضایعات