روزهای تاریک.روشن.
 
قالب وبلاگ

...

[ جمعه ۸ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ٩:٠٢ ‎ب.ظ ] [ ]

وقتی سرت گرم باشه و بخوابی ، همین میشه که دو نفر در دو زمان مختلف توی خواب برات فال میگیرن بهت میگن هیجده نوامبر یکی از نزدیکانت می میره ..

حالا من با این حس بعد از خواب چه کنم ............................................................

[ پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ] [ ]
 
زندگی، بدون روزهای سخت نمی شود...
روزهای سخت، همچون برگهای پاییزی شتابان فرو می ریزند،
در زیر پاهای تو، اگر بخواهی...
فراموش نکن !
برگهای پاییزی بی شک در تداوم بخشیدن به مفهوم درخت
و مفهوم بخشیدن به تداوم درخت، سهمی از یاد نرفتنی دارند.

چهل نامه کوتاه به همسرم - نادر ابراهیمی
[ شنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ٦:٠٥ ‎ب.ظ ] [ ]

چه غمگینانه آزادی از آن عهدی که میدانی

...

[ چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ٢:۱۳ ‎ب.ظ ] [ ]
 
رهایی از خاطرات پرزحمت است،اما وقتی موفق شدی کم کم می فهمی توانایی ات بیش از حد تصورت است. به دیدار روحت برو نه گذشته ات.
(الف - )
[ دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٢ ] [ ٧:٥۱ ‎ب.ظ ] [ ]

تا گوساله گاو بشه دل صاحبش آب بشه

[ یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱:۱۱ ‎ب.ظ ] [ ]

اگه این زندگی باشه اگه این سهمم از دنیاست من از مردن هراسم نیست
یه حسی دارم این روزها که گاهی با خودم میگم شاید مُردم حواسم نیست

 

یکی دیگه از اهنگ های بیربطی که بی نهایت دوستش دارم

[ سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۸:٠٠ ‎ق.ظ ] [ ]

من نمک پرورده ی زخم های از آشنا خورده
آنقدر با خرابی این گریه ساخته ام
که هر کنج این خانه
از دست دیده ام ، دریاست


سید علی صالحی

[ یکشنبه ٩ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ] [ ]

money is everything

[ دوشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٩:٠۸ ‎ق.ظ ] [ ]

my new addiction

بیا دوری کنیم از هم

بیا تنها بشیم کم کم

بیا با من تو بدتر شو

بیا از من تو رد شو .. رد شو

ببین گاهی یه وقتایی دلم سر میره از احساس

نه میخوابم نه بیدارم از این چشمای من پیداست

تنم محتاج گرماته زیادی دل به تو بستم

هچ دردی در این حد نیست

من از این زندگی خسته ام

دلم تنگ میشه بیش از حد 

 

دلم تنگ میشه بیش از حد ...

 

 

 

 

 

 

[ دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ] [ ]

چکش به فرق من مزن ای صبر طولانی من ..

 

[ شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ] [ ]
 
نگذار زخم هایت تو را به کسی که نیستی تبدیل کنند ...

پائولو کوئلیو
[ جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱:۳۳ ‎ب.ظ ] [ ]


چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون 
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون 

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید 
چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون 

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد 
که هر تخته فروریزد ز گردشهای گوناگون 

نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را 
چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون 

شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را 
کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون 

چو این تبدیلها آمد نه هامون ماند و نه دریا 
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون 

چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم 
که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون 

 

[ پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۸:٠٦ ‎ب.ظ ] [ ]

 

عاشق تو , بی تو به کوه نمیره 

وقتی نباشی , تو خودش می میره 

...

 

[ پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۸:٢٦ ‎ق.ظ ] [ ]

الینا وقتی برادرش مرد اینقدر فشار عصبی و فشار روانی روش بود که مجبورش کردن humanity switch ش رو آف کنه  که غصه نخوره اذیت نشه ... خب نتیجه ش جالب نبود توی این مدت اینقدر بیخیال بازی درآورد که فقط ضرر رسوند به این ور اون ور . هی روش کار کردن ولی نتونستن وادارش کنن که دوباره احساسات خودش رو فعال کنه . تا اینکه اونو توی یه موقعیت احساسی خیلی سنگین قرار دادن و از شدت فشاری که روش بود یهو همه احساسات و عواطفش برگشت ..

اون شب که این اپیزود رو دیدم نمیدونستم قراره همه فکر و خیالهایی که توی این دو سه سال گذاشته بودم توی باکس و انداخته بودم ته انباری وسط بقیه فکر و خیالهای مسخره م ، یهو قراره بصورت انفجاری به من حمله کنن 

من نمیدونستم اینقدر درد داره اینقدر سخته این قدررررررررررررررر عذاب همراهشه 

من نمیدونستم .

[ چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ] [ ]


بسیاری از مردم از شادی می ترسند.

از نظر چنین اشخاصی خشنودی در زندگی به مفهوم این است که باید تعدادی از عادتهای خود را عوض کنند و حس هویتشان را از دست بدهند.

اغلب از اتفاقات خوبی که برای ما رخ می دهد عصبانی می شویم، آنها را نمی پذیریم،

چون پذیرفتن آنها به ما این احساس را می دهد که به خدا بدهکاریم. فکر می کنیم بهتر است از جام شادی ننوشیم


زیرا وقتی این جام خالی می شود، خیلی رنج خواهیم برد.

از ترس این که مبادا کم بیاوریم،رشد نمی کنیم.

از ترس این که مبادا روزی به گریه بیفتیم، نمی خندیم.

 

 

کتاب مکتوب اثرپائولو کوئلیو

 

 

 


[ دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۸:۳٤ ‎ق.ظ ] [ ]
[ شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ ] [ ]
. باد میــانــِـ شـاخــه ها وزیــدن گـرفت و بـرگهای زرد بـه روی زمیــن افتــاد... 
طفـلک نهــالـِـ کـوچـک ... 
خیـــال کـرد دنیــا بـه پایـــان رسیـده است!!! 

 
درختــِـ پیــــر به او نگاهی کرد و گفت : 
غصــه نخــور ؛ بهـــار در راه است...

خیلی سال عجیبی بود .. اونقدر عجیب که ترجیح میدم چیزی ازش ننویسم ... 
هیچ چیز بی دلیل اتفاق نمیفته ... همه میان و میرن ما باید حواسمون باشه و ازین اومدن ها و رفتن ها درس بگیریم ...
در کل سال خوبی بود با همه تنش ها  و همه رفتارهای عجیب غریبی که دیدم آخرش که  نگاه میکنم راضیم ..
امیدوارم سال جدید سال بهتری باشه در واقع امیدوارم سال جدید بتونم عاقلانه تر و هدفمندتر رفتار کنم ..


[ سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ] [ ]

برف میباره . خاطره میباره . 

[ پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٩:٥۱ ‎ق.ظ ] [ ]
ﺑﺮﻫﻮﺕِ ﺑﯽ ﮐﺴﯽ
ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎ

ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺍﻡ
ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺍﯾﺪ

ﯾﻌﻨﯽ ﮐﺸﻤﮑﺶِ ﺑﯿﻦ ﻣﺮﺯ ﻧﺒﻮﺩﻥ ﻭ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﺑﻮﺩﻥ

ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ
ﯾﻌﻨﯽ ﺗﺨﺖ ﺧﻮﺍﺏﻫﺎﯼ ﺧﺴﺘﻪ

ﯾﻌﻨﯽ ﺧﻮﺩﺕ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺧﻮﺩﺕ
ﺑﺎ ﯾﮏ ﺑﺎﻝ ﺷﮑﺴﺘﻪ

ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﺩﺍﺭﯾﻢ
ﺍﺯ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ
ﺍﺯ ﺣﺴﺮﺕ ﺟﺎﺩﻩ ﻫﺎ
ﺍﺯ ﭼﺸﻢﻫﺎﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ
ﺍﺯ ﻓﮑﺮ ﺭﻓﺘﻪﻫﺎ ﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﯽﮔﺮﺩﻧﺪ

ﺩﺭ ﺳﺮﺯﻣﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﻫﺮ ﻃﺮﻓﺶ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪﯼ ﻏﺮﻭﺏ ﻣﯽﮐﻨﺪ
ﻫﯿﭻ ﻓﺮﺩﺍﯾﯽ
ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻣﯽﮐﻨﻢ
ﻫﯿﭻ ﻓﺮﺩﺍﯾﯽ
ﺭﻭﺯ ﻣﻮﻋﻮﺩ ﻧﯿﺴﺖ

ﻧﯿﮑﯽ ﻓﯿﺮﻭﺯﮐﻮﻫﯽ
 
[ یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ] [ ]

وقتشه ، وقتشه رفتن ، وقتشه
وقتشه ، از تو گذشتن وقتشه


 مهلت تولد دوباره نیست
 مردن دوباره ی من وقتشه

دیگه دیره واسه گفتن
 این کلام آخرینه
 فرصت ضجه نمونده
 لحظه های واپسینه

 دیگه با عاطفه دشمن
 واسه دلتنگی رفیقم
 توی شط سرخ نفرت
 بی صداترین غریقم

 من عروسک کدوم بازی وحشت
 من عروس قحطی کدوم تبارم
 که مثل تولد فاجعه سردم
 که مثل حادثه آرامش ندارم


 سرد و ساده و شکسته
 آینه ی قدیمی ام من
 با چراغ و گل غریبه
 با حباب صمیمی ام من


 می مونم زیر هجوم سنگی آوار کینه
واسه بازیچه بودن آخرین بازی همینه
 

[ پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ ] [ ]

ما چقدر حق داریم به جای دیگران تصمیم بگیریم ؟

اینکه اطلاعاتی رو از دیگران پنهان میکنیم به هوای اینکه ممکنه ناراحت بشن یا تاثیری توی زندگیشون بذاره ، تا چه حد به ما مربوطه ؟ 

آیا این حق من هست که برای ناراحت شدن یا معذب شدن کسی دیگه تصمیم بگیرم یا درستش اینه که خبر رو بهش بدم و اجازه بدم خودش تصمیم بگیره چه برخوردی با خبر داشته باشه ؟

خود من هم البته اینطور هستم ها . مثلا بارها تاکید کردم اگه مساله ای برای من پیش اومد همون لحظه نمیخواد به کسی خبر بدی ، نگران میشن 

ولی وقتی فکر معیکنم می بینم این حق تصمیم گیری برای من نیست ..

ما نباید به جای دیگران تصمیم بگیریم ..

هر کس خودش باید تصمیم بگیره با مسائل اطرافش چطوری برخورد کنه ..

 

[ چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٧:٠٩ ‎ب.ظ ] [ ]

ازآن زمان که آرزو چو نقشی از سراب شد
تمام جستجوی دل سؤال بی جواب شد


نرفته کام تشنه ای به جستجوی چشمه ها
خطوط نقش زندگی چو نقشه ای بر آب شد


چه سینه سوز آه ها؛که خفته بر لبان  ما؛
هزار گفتنی به لب اسیر پیچ و تاب شد


نه شور عارفانه ای؛ نه شوق شاعرانه ای؛
قرار عاشقانه هم شتاب در شتاب شد


نه فرصت شکایتی؛نه قصه و روایتی؛
تمام جلوه های جان چو آرزو به خواب شد


نگاه منتظر به در نشست و عمر شد به سر
نیامده به خود نگر که دوره ی شباب شد

[ سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ ]

دیدی بادکنک رو که باد میکنی یه سوزن بزنی بومممممممممم

یا مثلا میفرستیش بالا هی داری بازی میکنی باهاش .شاد و شنگول.یهو میخوره به لامپ و بومممممممممممممم

یا بچه همسایه میاد توی چنگش میگیره اونو و بوممممممممم

 

کلا دل به بادکنک نبند ... تهش یه بوممممممممممم گنده س . تو میمونی با بادکنک جرواجرشده ....

[ یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۳:٤٧ ‎ب.ظ ] [ ]

دقت کردین بوی عطر گرون قیمت تون خیلی زحمت بکشه دو میلی متر اونطرف تر بره ، ولی کافیه یه نفر گلاب زده باشه . کل کائنات رو بوی گلاب میگیره ؟ نه جون من ، دقت کرده بودین تا حالا ؟؟  حالا هی برو شنل بخر دیور بخر پیس پبیس پیس پیس ... برو گلاب بزن بابا . پراکندگی بوش اصلا یه چیز دیگه سسسسسسسسس

[ یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٩:۳٦ ‎ق.ظ ] [ ]

وقتی میشنویم یک مردی به همسرش خیانت کرده میگیم اینه که زنش لابد کم گذاشته واسه ش...وقتی میشنویم یک زنی به همسرش خیانت کرده میگیم واااااااا زنه مگه چی کم داشت ...

کلا انگشت اتهام همیشه به طرف زنه .. زنی که خیانت دیده .زنی که خیانت کرده . زنی که وسط این دو تا زندگی قرار گرفته . زن همسایه . زنی که توی خیابون پوشش متفاوتی با ما داره .......

 

[ جمعه ٢٧ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٩:٤٥ ‎ق.ظ ] [ ]

کرم داشتن یعنی اینکه بشینی عکسهای قدیمی رو نگاه کنی ... بشینی فیلمهای دورهمی رو نگاه کنی ... بشینی دلتنگی کنی واسه چیزهایی که بر نمیگرده ... چیزهایی که تکرار نمیشه ... چیزهایی که خیلیهای دیگه تجربه ش نکردن و تو هم از این به بعد مثل اون خیلی ها میشی و دیگه تجربه ش نمیکنی ... دور همی های ساده ای که بایه تاپ و شلوارک و دو تا دونه سوسیس تبدیل به بهترین ساعتهای هفته میشد . اونهم با آدمهایی که هیچ سنخیتی با تو نداشتن...دور همی های ساده ای که ختم میشد به خوابیدن سه تا دختر توی یه تخت و عکس انداختن سه تا مرد با انگشتر های زنونه ...

نه اون روزها بر میگرده ، نه ما اون ادمها هستیم ...

و از همه بدتر ، دیدن عکسهاییه که ادمهای مختلفی از توش حذف شدن ... آدمهایی که ممکنه دیگه هیچوقت اونها رو نبینم و الحق که ساعتهای خوشی رو باهاشون گذروندم... یا حتی آدمهایی که ... 

عکس نگاه کردن کار بدیه . بدترش فیلم نگاه کردنه . فیلمهایی که اون لحظه های شادی رو ثبت کرده ...

گاهی میگم کاش یه ومپایری پیدا میشد این ذهن ما رو خالی میکرد از هر چی خاطره س .. ما درس نخواستیم والا . به حال خودمان رهامان کنین..

 

یه کرم دیگه هم اینکه از اون خوابها ببینی . از اون خوابهای بد بد . و یهو وقتی داری اهنگ " خالی یعنی بی تو ، بی تو یعنی خالی " رو گوش میدی ، اون خواب با قدرت هر چه تمام تر به تو هجوم بیاره و تو بجای اینکه ذهنت رو منحرف کنی ، آهنگ رو تا آخر گوش بدی و برای اتفاقی که فقط توی خواب بوده ، پا به پای آهنگ گریه کنی ..

واقعا مرضه . مرضضضض.

[ دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۳:۱٦ ‎ب.ظ ] [ ]

"....
طاق ها بی کاشی ، راه ها مثل هم
حرف ها شاعر کش ، بغض ها بی شبنم
دست ها افتاده ، سرها خمیده
چشم ها خشکیده، عطرها پریده
ماه هم دورِ دور ، آه اما نزدیک
روز هم بی روزن ، سرد ، سرد و تاریک
چه سرد و تاریک، چه سرد و تاریک
عشق اما پیداست
عشق اما پیداست
حرف حرفِ فرداست 
....
"

[ پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ] [ ]

مدتیه که درگیر یه سری مسائل درونی شدم . نشستم پیچ و مهره ها رو باز کردم . گردگیری کردم . عیب یابی کردم . یه جاهایی رو خراش دادم از قصد . مرضه دیگه . یه جاهایی رو هنوز دارم با سهل انگاری از روش رد میشم ...

حالا یه سری پیچ و مهره باز شده و قطعات از هم جدا شده و بعضا جلا زده روی دستم مونده . باید وصلشون کنم بهم .

این و صل کردن دردسره همه ش . میترسم که وصل کنم و مثل قبل کار نکنه . قبل البته خیلی قیژقیژ میکرد گاهی از کار میفتاد واسه ساعتها و روزهای متمادی و کلا عملکردش خیلی خراب بود . اما بهرحال کار میکرد .حالا میترسم وصل کنم کار نکنه . یا اینقدر مدلش متفاوت باشه که کلا همه رم کنن . 

هر چند الان هم تفاوت رو احساس میکنم . بدجور درس گرفتم . بدجور و بدرقم . اما خب زندگی همه ش درسه .

هر کی میاد هر کی میره هر کی می مونه هر کی سرباره هر کی اجباره هر کی دلخواهه ..همه مون درسیم  . دیر میفهمیم . گاهی اصلا نمی فهمیم . یا  ترجیح میدیم توی همون کوچه علی چپ بمونیم لامصب آب و هواش خیلی بهتره .

خلاصه بازار شامی شدم واسه خودم..

اما همین روزها . یکی ا زهمین روزهای پیش رو . دوباره از خاکستر خودم متولد میشم . من ادم کمالگراییم پس باید هم خودمو ققنوس بدونم . ناسلامتی کسی بودیم یه زمانی واسه خودمون . البته در رویا و خیالهای خودمون.اما بهرحال بودیم دیگه . ...

[ چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٩:٠۳ ‎ب.ظ ] [ ]

وقتی پا به سرای رفتگان بذاری ، تازه می فهمی همه چیز زندگی پوچ و مسخره س .
این جار و جنجالی که داریم ، اینهمه تلاش برای پس زدن هم و روی پله بالاتر ایستادن  ، غم و غصه دلار چهار هزارتومنی و پراید هیجده تومنی ، نگرانی تنگ شدن شلوار جینی که عید خریدی و غصه آجیل شب عید ... همه و همه مسخره و بیخوده .. 
اما مدت زمانی که این مساله توی یاد آدم باقی می مونه خیلی کمه .. چند ساعت که بگذره دوباره چشمامون رو باز میکنیم و می بینیم وسط جنگل وحشی گیر افتادیم و باید بکشیم که زنده بمونیم ..

[ شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٥:٠٠ ‎ب.ظ ] [ ]

در طول زندگی بارها و بارها پوست می اندازیم

پیله ای ضخیم از عادات و باورهایمان به دورمان می تنیم و با انقلابی ناگهانی اگر شانس بیاوریم و در آن پیله نپوسیم پروانه ای سبک بال می شویم و پر می کشیم

عمر پروانه بودنمان اکثرا کوتاه است

اما همان لحظه ، همان اوج، همان دقایق....ماندنی است

طعم شیرین پرواز فراموش نشدنی است.....

 

[ شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۳:٤٩ ‎ب.ظ ] [ ]


Tu ne peux  pas commencer un nouveau chapitre
si tu continues à relire le précédent
...............................
 

[ چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۸:۱۱ ‎ق.ظ ] [ ]

از شدت خستگی و خواب آلودگی دلم میخواد گریه کنم ... واقعا کسی میتونه عمق بی جونی و بی حالی و خواب آلودگی منو درک کنه ؟

نمیدونم مال این هوای آلوده س ؟ مال این کار فرسایشی مزخرفه ؟ مال این گرد مرگ و ناامیدیه که روی شهر پاشیدن ؟ مال گ ش ا د گی ماتحته ؟ مال چه کوفتیه که اینقدر جان در بدن ندارم ...

[ سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ] [ ]

 کتاب سووشون رو دارم میخونم ... 

یه داستان کوتاه توی کتاب بود که حیفم اومد یه جا نگهش ندارم ، واسه بعدها که برمیگردم و تراوشات ذهن بیمارم رو میخونم.....
یه بنده خدایی زحمت کشیده تایپش کرده و من هم اینجا کپی میکنم با ذکر منبع :
 
****************** 

مک ماهون شروع به خواندن کرد .صدایش لالایی وار بود و زری چشمهایش را بهم گذاشت.یوسف کنار تخت نشسته بود:

گردونه دار پیر ریش سفیدش را که یادگار میلیون میلیون سال بود،از توی دست وپایش جمع کرد و گردونه طلایی خورشید را با آن گردگیری کرد .

بعد دست برد و کلید طلایی را که به کمربندش آویزان بود در آورد و رو به مشرق گذاشت.

بله،حالا موقعش بود.

خورشید خسته و کوفته از راه میرسید .

کلید انداخت و در مشرق  را باز کرد .

خورشید تاخیر داشت و وقتی از راه رسید خاک آلود بود و خمیازه می کشید .

گردونه دار، گرد راه را که بر سر و روی خورشید نشسته بود ،با ریش سفید انبوهش سترد و شعاعهایش را برق انداخت و خورشید سوار گردونه شد تا سفر خود را در آسمان  شروع کند. اما فورا به راه نیفتاد و گردونه دار منتظر ماند .

خورشید گفت :"ارباب برایت پیغام فرستاده به همین علت معطل شدم ."

گردونه دار گفت :"صاحب امر اوست"

خورشید ادامه داد :"سلامت رسانید و گفت می خواهم همین امروز پستوی آسمانی را خانه تکانی کنی و خرت و پرتها را جمع کنی و بسوزانی یا دور بریزی....اما از همه مهمتر این دستور است که ستاره های بندگان را از توی گنجه در بیاوری و برایشان به زمین بفرستی. میخواهم هر کس ستاره خود را مالک بشود"

گردونه دار پیر شروع کرد به غرولند و گفت "مگر خانه تکانی پستوی آسمانی کار آسانی است ؟از پانصد هزار سال پیش بلکه پیشتر مدام جنس در این پستو انبار شده .از خرت و پرت راه سوزن انداز نیست."

خورشید گفت:"خودت که ارباب را میشناسی ،وقتی دستوری می دهد،میدانم خودش هوای هر کاری را دارد."

خورشید به راه افتاد و گردونه دار پیر غرغر کنان به سراغ پستوی آسمانی رفت.

زیر لب میگفت :"نسلشان را از روی زمین بردار و همه را خلاص کن.اینها که آدم بشو نیستند .حیف از ان جرقه هایی که از آتش دل خودت در سینه هاشان ودیعه گذاشتی!جان به جانشان بکنی تخم و ترکه های آن عنتر حرف نشنو هستند.خودت که بالای سرشان بودی چه بلاها که سر همدیگر  درنیاوردند،حالا می خواهی افسارشان را دست خودشان بدهی؟چقدر لی لی به لالایشان می گذاری!چقدر به این وروجکهای زمینی رو می دهی؟ از وقتی روی دو پایشان ایستادند ذوق زده شدی،هی از نژاد شریف انسانی حرف زدی.نژاد شریف انسانیت را می شناسم ، این طور که شنیده ام غیر از کشت و کشتار و ضعیف چزانی هنری ندارد..."   

همین طور زیر لب غرغر میکرد و میرفت. رفت ورفت تا رسید به پستوی آسمانی.

در پستوی آسمانی اول به سراغ لوحهای سرنوشت رفت.

لوحهای گلی و سنگی که روی آنها تقدیر بنده ها از پیش با خطهای عجیب و غریب نوشته شده بود .

همه لوحهای سرنوشت را زد و شکست و یا در فضا پرت کرد .

خنزر پنزر های زیادی از قبیل بالهای کهنه فرشته ها و کروبیان مقرب، ستاره های سوخته و تیرهای شهاب به مقصد نرسیده را دور ریخت و رفت سر وقت پرونده ها ی مربوط به خدایان قدیمی.

چقدر پرونده روی هم تلنبار شده بود!همه پرونده ها را در گوشه ای از پستو جمع کردو به سراغ نمونه های ساخته شده آنها به تالار مجاور پستو رفت 

این تالار مختص نمونه های خدایان کهن بود. نمونه های خدایان درختی ،حیوانی،پرنده ای ،حیوانی و انسانی ،خدایان ماری ،خدایان ستاره ای و ماهی و خورشیدی و آخر سر خدایان مطلق انسانی با بال و بی بال.

در گوشه تالار چشمش به یک تبر زین افتاد و باآن تبر زین ویشنو و شیوا را به خاک انداخت.بس که ازدست این نوع خدایان شکار بود.

چشمش به گیلگمش افتاد و تعجب کرد و گفت:" چه غلط ها !تو خودت را جزء خدایان جا زده ای ؟"در یک چشم به هم زدن او را به صورت گردی درآورد و فوتش کرد.

به الهه های خوش تن و بدن که رسید به تماشایشان ایستاد و یاد ایام جوانی کرد.

آن روزگارانی که ایشتار و ایزیس و ناهید و آفرودیت ،سر به سرش می گذاشتندو متلک بارش می کردند،یا چشمکی نثارش می کردند و ناهید کوزه آبش را به او داد و او یک جرعه آب می نوشید و سرحال می امد.

وقتی الهه ها را می شکست حتی اشک در چشمهایش آمد.

کوزه ی آب الهه ناهید را نشکست.

خداییش را بگویم "مردوک"و "مهر"و "کویتزال کوتل" و"آپولو"را هم با تاسف خرد و خاکشیر کرد.

آخر این خدایان ،آن وقتها که کیا و بیایی داشتند،به بنده هایشان سخت نمی گرفتند و برای انها دلسوزی هم میکردند.

اما خدای "بنو"همان وقت که گردونه دار لوحهای سرنوشت را بیشترش به قلم او بود زد و شکست،خودش خود را گم و گور کرده بود.


کم کم  گرمش شد.

از تالار در آمد و به آسمان نگاه کرد.خورشید با گردونه ی طلاییش به وسط آسمان رسیده بود .

به پستو برگشت و اسناد مربوط به شهرها و کوههای مقدس را پیش کشید.اسناد مربوط به شهرهای اور،نینوا که بعدها کربلا شد بنارس ،چی چن ایتزا ،اورشلیم وشهرهای مقدس دیگر و بعد اسناد مربوط به سلسله کوههای هیمالیا ،زاگروس،کوه المپ،قله های آند،کوه طور ،تپه جلجتا،کوه حرا و هر کوه مقدس دیگر ی که مسکن خدایان قدیمی بود،یا کوههای دیگری که میعادگاه ارباب یا بنده های سوگلیش بود.

اسناد مربوط به شهرها و کوهها را هم روی پرونده های قدیمی گذاشت.

در پستوی آسمانی دیگر چیزی نمانده بود غیر از یک پرونده که چند برگ آن مربوط به درختهای مقدس مثل درخت معرفت و شجره طیبه و سدر درختهای دیگر بود و در برگهای دیگرش اطلاعات مربوط به طلسمها و دعاها و دلخوشکنک هایی که ارباب در این پانصد سال برای نژاد شریف انسانیش ساخته بود،تدوین شده بود.

گردونه دار پیر تمام اسناد و مدارک و کلیه ی پرونده های موجود در پستوی آسمانی را زیر بغلش گرفت و در آورد و در گوشه آسمان انبار کرد.

دستهایش را بهم زد و جرقه ای پدید آورد و جرقه را رو به پرونده ها و اسناد گرفت و همه شان را آتش زد .


دیگر معطل نشد تا سوختن آنها را تماشا کند.رفت سر گنجه ای که هر روز ،دم دمه های صبح ستاره ها را با جاروی آسمانیش می روفت و در آن می گذاشت و درش را قفل میکرد .

آخر اگر ستاره ها را جای امنی نمی گذاشت ،ستاره ها توی آسمان ولو می شدند و هر کس ازراه می رسید دلش می خواست با آنها یک قل دو قل بازی کند.

مثلا خورشید ،مثلا فرشته های بیکار،مثلا بچه فرشته ها .

کلید طلایی در گنجه را که در گریبانش بود در آورد و در گنجه را باز کرد و صدا زد :"اوهوی بچه ها بیایید کمک."

صدایش در آسمان پیچید و از گوشه و کنار آسمان ،میلیونها بچه فرشته هجوم آوردند .

انواع و اقسام گونیها ،بسته به جمعیت شهرها و ده ها و دهکده ها ی هر مملکت در یک چشم به زدن آماده گردید و انواع و اقسام نردبامهایی که پله های آنها از تکه های شعاع خورشید بود.

کار بچه فرشته ها در آمده بود.خیلی هم از این کار خوششان می آمد . یک بچه فرشته ،صورت اسامی آدمها را می خواند و دیگری سر گونی را باز نگاه می داشت و سومی ستاره ها را به ترتیب اسامی در گونی می ریخت  .

گونیهای پر ستاره که اماده شد ،گردونه دار پیر با دست خودش سرشان را محکم بست و مهر و موم کرد و سپرد دست بچه فرشته ها .

هر کدام یک گونی با صورت اسامی آدمها تحویل گرفتند و رسید دادند. یک سرپرست کل و پنج وردست هم برای آنها تعیین کرد و دستور داد نردبامها را رو به زمین استوار کنند.

منظره ای بود که به تماشا می ارزید .

فکرش را بکنید ،میلیونها نردبام اشعه ای با میلیونها بجه فرشته که گونیهای پر ستاره بدوش دارند و مثل فرفره از نردبام فرو می روند.

به عمرش دیدنیهای زیادی دیده بود ،اما چنین منظره ای ندیده بود...

آن روز که آن فرشته ی آتشی ،جلو ارباب ایستاد و بد و بیراه گفت و قهر کرد و رفت ...

آن روز که بالهای جبرییل سوخت ...

آن روز که ارباب دستور داد همه نیلوفرها در تمام دریاچه های زمینی بشکفند و نور معرفت برای آن مردی که چهار زانو زیر درخت نشسته بود فرستاد...

آن روز که آن کفتره را به زمین فرستاد...

آن روز که با یکی از سوگلیهایش همسفره شد.


کار بچه فرشته ها بر روی زمین این بود که در خانه ها را بزنند و ستاره هر کس را بسپارنددست خودش و به او بگویند:"از حالا دیگر خودت میدانی!"آزاد بودند می توانستند صورت ظاهر پیغام را به ابتکار خودشان عوض کنند.


حالا گردونه دار پیر برای بدرقه خورشید به مغرب رفت .خورشید از گردونه ی طلاییش پیاده شد و گردونه را به گردونه دار شپرد و گفت :" خسته نباشی!"


گردونه دار پیر گفت:"باید فکری هم برای قبای ارباب بکنم،امشب و همه ی شبهای دیگر قبایش بی ستاره می ماند تا خودش فرصت کند ستاره های تازه ای بیافریند."خورشید گفت:"تو چه تقصیر داری...؟"و خداحافظی سردی کرد و رفت.


گردونه دار پیر خوشحال بود که کارش تمام شده است . دستی به ریش انبوهش که عین پنبه بود کشید و با خود گفت:"حالا که فرصت هست سرو صورت خودمان را صفایی بدهیم"

حیف.ریش به آن قشنگی که تا پنجه های پاهایش می رسید از ته تراشید و عین پنبه زد و زد و تمام آسمان را با این پنبه پوشانید.

کوزه آب ناهید را آورد و روی سرش ریخت و تن و بدنش را پاک شست و کلی جوان شدو رودخانه ی آسمانی کهکشان از این آب پر شد.


واضح است که درزمین،آسمان ابری بنظر می آمد. صدای رعد هم آمد،برق هم زد و باران هم بارید اما بچه فرشته ها که نمی ترسیدند.آنها می دانستندکه گردونه دار پیر ،کوره ناهید را شکسته است.


سه بار خورشید آمد و رفت و خبری از بچه فرشته ها و سرپرست آنها و وردست های سرپرست نشد.

هر روز گردونه دار ،گوشه آسمان می نشست و چشم می دوخت به کره ای که در فضا مثل فرفره دور خورشید می چرخید.کم کم دلش شور افتاد

"نکند راه را گم کرده باشند!نکند نردبامهای اشعه ای آنها از آب کوزه ناهید تر شده جزغاله شده..."

دلش چنان تنگ شده بود که نزدیک بود گریبان خودش را چاک بکند.آسمان خالی بود .خالی از ستاره ها ،خالی از بچه فرشته ها ،ارباب هم تمام  این مدت هیچ پیغامی نفرستاده بود.


صبح روز چهارم صداهایی از خیلی دور شنید.

صداهایی که شبیه بهم خوردن بالها بود و صداهایی شبیه آواز نسیم .بعد صداها واضح تر شدند.شبیه آواز آسمانی ،آوایی که از گردش کرات و منظومه ها برمی خیزد...

نردبامها روبه آسمان بر خاستند و سر وکله ی بچه فرشته ها پیدا شد.گردونه دار لبخند زد .چقدر بچه فرشته ها بزرگ شده بودند،در عرض این مدت کوتاه چقدر قد کشیده بودند!


به پیشوازشان آمد و با چشم دنبال سرپرست و وردست های او گشت ،اما هیچ کدامشان را ندید  .

بیشتر بچه فرشته ها در نظر اول شناختندش ،اما آنها که شناختندش با هم گفتند :"چرا این ریختی شدی ؟ دلمان برای بازی کردن با ریش تو تنگ شده بود که آمده ایم."


همه اشان با هم ،از تجربه هایی که در زمین کرده بودند حرف می زدند وغوغایی راه انداخته بودند که صدا به صدا نمی رسید.

گردونه دار غرشی کرد که فوق همه ی سروصداها بود و گفت:"سرم را بردید!"و بعد که همه ساکت شدند پرسید:"سرپرستی که همراهتان کردم کجاست؟"

بچه فرشته ای که قدش از همه بچه فرشته ها بلندتر بود جلو آمد و گفت:"او نیامد،همان جا ماندگار شد.مرا به جای خودش سرپرست معین کرد."

گردونه دار پرسید :"وردست ها چه شدند؟"

سرپرست جدید گفت:"آنها هم ماندگار شدند."

و ادامه داد :"میدانید صدو هشتادوهزار و سیصد و بیست و پنج  بچه فرشته در زمین ماندگار شدند.با سرپرست و وردستها می شوند صدو هشتاد هزارو سیصدو سی و یک نفر..."
گردونه دار پرسید:"چرا ؟مگر در زمین چه خبرها بود؟"

همه بچه فرشته ها با هم گفتند:"زمین خیلی جالب است،همه چیز در آنجا زنده است."
گردونه دار گوشهایش را گرفت و گفت:"گوشم را کر کردید. یکی حرف بزند. سرپرست تو بگو. برایم تعریف کن."

سرپرست جدید گفت :"می دانید زمین اصالت دارد .واقعی است.خیالی و رویایی نیست .ابری و بادی و اثیری نیست.جسم دارد.پاها روی جای سفتی قرار می گیرد.نه اینکه همه چیز و همه کس پا در هوا باشد."

گردونه دار پرسید :"آدمها چه شکلی بودند؟"

سرپرست جدید گفت:"همه جور شکلی داشتند،هیچ کدام شبیه هم نبودنداما همه شان واقعی بودند،گوشت و خون داشتند.می دانید آنجا همه چیز رشد می کند. همه چیز در حال تغییر است . همه چیز ،تابع قانون تکوین و تکامل و زوال است.آنجا هیچ و هیچ کس ابدی نیست."

گردونه دار گفت:"شما را که دیدم خودم فهمیدم. حالا از ماموریتتان بگو."

سرپرست جدید گفت:"خیلی خوش گذشت ،در جشن هایشان شادی کردیم .جنگ هم داشتند .فقر و مرض هم بود،برایشان گریه کردیم."

گردونه دار گفت:"با ستاره هایشان چه کردید؟"

سرپرست جدید گفت:"ستاره ها را بردیم سپردیم دست تک تک آدمها،از بچه ،جوان وپیر.وردست ها گزارش کارشان را در هر قاره به من داده اند و من همه ی گزارشها را برای شما خلاصه کرده ام."

و کاغذ تا شده ای از زیر بال راستش در آوردو چنین خواند:

"چنانکه دستور داده بودید کار بچه فرشته ها این بود که ستاره ی هر کس را بدهند دست خودش و بگویند:"اینک ستاره ات را به دستت می سپاریم تا بدانی که از حالا آزادی.خودت پشت و پناه و تکیه گاه خودت هستی."

عکس العمل زمینیها چنین بوده:

بچه ها از دیدن ستاره هایشان ،چشمهایشان برق زده،آنها را گرفته اند و با آنها بازی کرده اند.وقتی ما براه افتادیم هنوز بازی می کردند.

پیرها گفته اند:حالا دیگر خیلی دیر است.

اما بشنوید از جوانها و میانه سالها که کار دنیای زمینی بیشتر بدست این گروه می گردد.

کلیه افراد این گروه ،ستاره هایشان را دریافت داشته انداما بیشترشان هر چه توضیح بهشان داده شد ،مقصود ارباب آسمانی را نفهمیده اند.

بعضی هایشان ،ستاره هایشان را خیلی زود گم کرده اند .بعضی ها ،ستاره هایشان را در گریبانهایشان پنهان کرده اندو لبخند زده اند که ستاره ای در گریبان دارند.

اما عده معدودی از گروه جوان و میانه سال خوب حالیشان شده .....

از این گروه عده ای گفته اند :ما از اولش همین طور بودیم.چشمداشت از هیچ اختری چه در آسمان و چه در زمین نداشتیم .نه هرگز به سرنوشت اعتقاد داشته ایم ونه هرگز کسی را برای بد و خوب اخترمان نکوهش کرده ایم...

این عده خیلی قلنبه قلنبه حرف زده اند و بچه فرشته هادرست حرفهایشان را نفهمیده اند. هم زبانهای زمینی شان هم نمی فهمیده اند آنها چه می گویند....

و عده دیگر از همین گروه اخیر گفته اند :چه خوب شد که دل هر کس به ستاره اش  روشن شد.این عده آدمهای مضحکی بوده اند وتفریبا در هر کشوری چند تا و گاهی چندین تا از این آدمها بوده اند.

بعضی از آنها ریش داشته اند اما نه به بلندی ریش شما...ریش سابق شما.این عده فورا دست به کار شدندو به سراغ کتابهای لغت زبانهایشان رفته اند و خیلی از لغتها را توی کتابهای لغت اشان حذف کرده اند.

کلماتی از قبیل تقدیر و بخت و اقبال و سرنو شت و پیشانی نوشت و حکم و احکام و هر چه مترادف با این لغتها بوده ویا معنی آنها را می داده ،یا از ریشه این کلمه ها ساخته شده بود ،دور ریخته اند و حالا داشتند لغتهایی از ریشه آزادی و آزادگی می ساختند که ما آمدیم."


گردونه دار تبسمی کرد و گفت:"یکی از همین روزها سری به زمین می زنم،این طور که می گوییدخیلی تماشا دارد."      
 
      
مک ماهون ساکت شد .زری چشمهایش را باز کرد .انگار از خواب خوشی بیدار شده.گفت :"عجب قصه ای !"


مک ماهون توضیح داد :"دختر شما دانه ی این قصه را در ذهن من افشاندند ...در ذهنم اول جارو کردن آسمان و گونیهای پرستاره در یک گنجه تاریک، جا گرفته بود، اما از شما چه پنهان هر چه کوشیدم قصه ای برای خود آنها،قصه ای برای کودکان بنویسم و دینم را نسبت به آنها ادا کنم نتوانستم .اینطور از آب در آمد که شنیدید."


یوسف گفت:"می دانی ،حالا که قصه ات را دوباره شنیدم به این فکر افتادم که موضع مورد علاقه تو همان است که در شعرهایت هم تکرار می کنی."


مک ماهون چیزی نگفت و یوسف ادامه داد :"کار تو کفاره دادن به گناهانیست که دیگران می کنند."

"سووشون : سیمین دانشور"



******************************************************* 

فقط یه لحظه فکر کن اگه ستاره ت رو دستت بدن،... چه میکنی ؟؟؟؟

[ یکشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ] [ ]

تیک تاک . تیک تاک . تیک تاک .....

حیف از عمری که داره میگذره ، بیهوده ..

 

×××××

 

در راستای خودآزاری جدید ، امروز متوجه شدم یکی از شش شغل پرطرفدار در مملکت جدیدی که قراره صد سال دوم زندگیم به اونجا برم اینه : user experience design (UX)

اگه شما میدونستین این یعنی چی ، من هم میدونم

گشتم مطلب پیدا کردم واسه ش ... 

لذت میبرم که حتی کسی رو هم تا به حال ندیدم در این زمینه فعالیت کنه ، اونوقت در ممالک فاسد و غرب زده و سرما زده اون ور دنیا ، واسه این کار دلارررررررررها به پای شخص مورد نظر میریزن.. ایش ایش ..

 

اینجا طرف میخواد طراحی وب کنه اول میگرده ببینه کمترین پولی که میتونه هزینه کنه چقدره ، اونی که میخواد کار رو انجام بده میگرده ببینه آماده ترین نسخه ای که توی نت پیدا میشه و نزدیک به این کاره کدومه که بیاد اونو استفاه کنه ، از طراحی ظاهر تا کد نویسی باطن... کار که آماده میشه تازه یادشون میفته به نیاز مشتری فکر کنن...

وقتی هم که همه نیازهای مشتری رو کاور کردن ، و کار با هزار سلام و صلوات رفت بالا ، حالا بگرد دنبال مشتری که بیاد به خدمات آنلاین این مملکت اعتماد کنه .. اون مشتری که نیازهاش در  جاهای دیگه دنیا چند صد هزار دلار  آب میخوره ، اینور دنیا حتی جرئت نمیکنه بیشتر از هزار تومن خرید اینترنتی کنه که مبادا سرش کلاه بره ، مبادا جنسی که میخره آشغال باشه ، مبادا .. مبادا .. مبادا ...

تازه همه اینها در صورتیه که مشتری مورد نظر سرعت اینترنتش ایییییی بدک نباشه ، وگرنه که پا میشه میره مستقیم از مغازه دار میخره ، خرید اینترنتی رو میخواد کجای دلش بذاره آمیرزا ..

 

البته همه موارد فوق استثنا هم داره .................................کلا این اسثنائات ( استثناها ؟!! ) منو کشته والا .

[ یکشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۸:٤٠ ‎ق.ظ ] [ ]

 

روح بزرگوار من
دلگیرم از حجاب تو

 

شکل کدوم حقیقته 
چهره بی نقاب تو

 

.................. 

 

 


[ شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۱ ] [ ٤:٠٩ ‎ب.ظ ] [ ]

خدایا

کمک کن دیرتر برنجم ،

زودتر ببخشم ،

کمتر قضاوت کنم

و بیشتر فرصت دهم 


[ پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ] [ ]
 
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟


از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم


جان که از عالم علویست یقین میدانم
رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم


مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته ام از بدنم


ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم


کیست در گوش که او میشنود آوازم
یا کدامیست سخن میکند اندر دهنم


کیست در دیده که از دیده برون می نگرد
یا چه جانست نگویی که منش پیرهنم


تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یکدم آرام نگیرم نفسی دم نزنم


می وصلم بچشان تا در زندان ابد
از سر عربده مستانه بهم درشکنم


من به خود نامدم این جا که به خود باز روم
آن که آورد مرا باز برد در وطنم


تو مپندار که من شعر بخود می گویم
تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم


شمس تبریز اگر روی بمن ننمایی
والله این قالب مردار بهم درشکنم



...........................
[ چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳٩۱ ] [ ۸:٢٦ ‎ق.ظ ] [ ]

همینطوری محض خنده : دلار سه هزار و دویست و نود تومن

خنثی خنثی خنثی

 

 

[ دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱ ] [ ٤:۳٦ ‎ب.ظ ] [ ]
 
یک لطیفه قدیمی است که می‌گوید، بنده ‌خدایی می‌رود پیش روانکاو می‌گوید: برادرم دیوانه‌ است، فکر می‌کند مرغ است!
روانکاو به او می‌گوید: خوب چرا پیش من نمی‌آوریش؟
جواب می‌گیرد: چون تخم‌مرغ‌هایش را نیاز داریم!

خوب فکر کنم این خیلی شبیه نظر من درباره روابط انسانی است؛
... این رَوابط کاملا غیر منطقی و احمقانه‌ اند وَلی فکر می‌کنم که ما آنها را ادامه می‌دهیم چون به تُخم‌ مرغ‌ ها احتیاج داریم!

" آنی هال _ وودی آلن "
 

[ دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ ] [ ]

به رسم شروع هفته کاری ، چکش کوبیدن های من بر فرق سرم آغاز شد ..

فکر میکنم مشکل از شخص ایده آلیست درون من و شخص تنبل واقعی منه که با هم کنار نمیان ..

در سر هزاران رویا و فکر و خیال کارهای انجام نشده و عقب افتاده دارم ولی در واقعیت فقط شبها رو به روزها و روزها رو به شبها وصل میکنم ، اونهم با تف ..

**

یک مسافرت چهار روزه رفتیم . همیشه میگم باید فردای تعطیلات ، یه روز بذارن واسه اینکه خستگی تعطیلات رو به در کنیم.. والا .

الان با تنی رنجور و علیل در حال جهاد اقتصادی هستم ...

[ یکشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ] [ ]

حباب دیدی چطوریه ؟ دست بزنی بهش میترکه ؟!!

یا مثلا توی سریال سوپرنچرال نشون میده که طرف روحه و وقتی بهش دست میزنی پودر میشه میریزه روی زمین ..

یا عکسی که روی آب درست میشه تا انگشت بزنی پخش و پلا میشه از بین میره ...

اونطوری ام ...فقط یه ظاهر .. در درون خالی ام.

[ سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ] [ ]
 
دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست دراین تاریکی
در و دیوار به هم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش
او به من می خندد
نقشهایی که کشیدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست دراین خاموشی
دست ها پاها در قیر شب است


سهراب سپهری

[ سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳٩۱ ] [ ۸:٠٤ ‎ق.ظ ] [ ]


Seems like it was yesterday when I saw your face
You told me how proud you were, but I walked away
If only I knew what I know today

I would hold you in my arms
I would take the pain away
Thank you for all you've done
Forgive all your mistakes
There's nothing I wouldn't do
To hear your voice again
Sometimes I want to call you, but I know you won't be there

I'm sorry for blaming you for everything I just couldn't do
And I've hurt myself by hurting you


Some days I feel broke inside, but I won't admit
Sometimes I just want to hide 'cause it's you I miss
You know it's so hard to say goodbye when it comes to this

Would you tell me I was wrong? 
Would you help me understand?
Are you looking down upon me?
Are you proud of who I am?
There's nothing I wouldn't do 
To have just one more chance
To look into your eyes and see you looking back

I'm sorry for blaming you for everything I just couldn't do
And I've hurt myself

If I had just one more day,
I would tell you how much that 
I've missed you since you've been away

Oh, it's dangerous
It's so out of line to try to turn back time

I'm sorry for blaming you for everything I just couldn't do
And I've hurt myself 

By hurting you

 

http://www.4shared.com/get/sfzGj3DS/cristina_aguilera-hurt.html

 

 

 

 

 

 

 

 


[ یکشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۱ ] [ ٦:٥۸ ‎ب.ظ ] [ ]

سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز این دسته مرا مشغله ای نیست ..

 

[ یکشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ] [ ]

رو کدوم قله نشستی

تو که دنیا زیر پاته

غصه دستهای خالی

لرزش پاک صداته ..

 
[ شنبه ۱٦ دی ۱۳٩۱ ] [ ۸:۳۸ ‎ق.ظ ] [ ]

تن ماهی و یورو رقابت شدیدی رو آغاز کردن .. تا الان تن ماهی برنده شده و گرونتره ..

خدایا خوبی هامون رو با یورو (نه . همون تن ماهی بهتره )  حساب کن بدی هامون رو با ریال . قربون دستت :)

[ چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳٩۱ ] [ ٩:۱٦ ‎ق.ظ ] [ ]
 Lorsque tu fais totalement confiance à une personne sans aucune retenue
 : tu obtiens l'un de ces deux résultats  
une personne pour la vie
ou
une leçon pour la vie  
[ چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳٩۱ ] [ ۸:٥٤ ‎ق.ظ ] [ ]


من باور دارم ...
که زمان زیادى طول مى‌کشد تا من همان آدمی بشوم که مى‌خواهم.

من باور دارم ...
که قهرمان کسى است که کارى که باید انجام دهد را در زمانى که باید انجام گیرد، انجام مى‌دهد، صرفنظر از پیامدهاى آن.

من باور دارم ...
که بلوغ بیشتر به انواع تجربیاتى که داشته‌ایم و آنچه از آن‌ها آموخته‌ایم بستگى دارد تا به این که چند بار جشن تولد گرفته‌ایم.

من باور دارم ...
که ما مسئول کارهایى هستیم که انجام مى‌دهیم، صرفنظر از اینکه چه احساسى داشته باشیم.

من باور دارم ...
که دو نفر ممکن است دقیقاً به یک چیز نگاه کنند و دو چیز کاملاً متفاوت را ببینند.

من باور دارم ...
که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت توسط کسانى که حتى آن‌ها را نمى‌شناسیم تغییر یابد.

من باور دارم ...
که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى این که آن‌ها همدیگر را دوست ندارند نیست.
و دعوا نکردن دو نفر با هم نیز به معنى این که آن‌ها همدیگر را دوست دارند نمى‌باشد.

من باور دارم ...
که هر چقدر دوستمان خوب و صمیمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما باید بدین خاطر او را ببخشیم.

من باور دارم ...
که همیشه کافى نیست که توسط دیگران بخشیده شویم، گاهى باید یاد بگیریم که خودمان هم خودمان را ببخشیم.

من باور دارم ...
که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم، او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.

من باور دارم ...
که ما مى‌توانیم در یک لحظه کارى کنیم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.

من باور دارم ...
که همیشه باید کسانى که صمیمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زیبا و دوستانه ترک گویم زیرا ممکن است آخرین بارى باشد که آن‌ها را مى‌بینم.

من باور دارم ...
که گاهى کسانى که انتظار داریم در مواقع پریشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به کمک ما مى‌آیند و ما را نجات مى‌دهند.

من باور دارم ...
که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترین فاصله‌ها. عشق واقعى نیز همین طور است.

من باور دارم ...
که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق دارم که عصبانى باشم امّا این به من این حق را نمى‌دهد که ظالم و بیرحم باشم.

من باور دارم ...
که صرفنظر از اینکه چقدر دلمان شکسته باشد دنیا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ایستاد.

من باور دارم ...
که زمینه‌ها و شرایط خانوادگى و اجتماعى برآنچه که هستم تاثیرگذار بوده‌اند امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.

من باور دارم ...
که نباید خیلى براى کشف یک راز کند وکاو کنم، زیرا ممکن است براى همیشه زندگى مرا تغییر دهد.

من باور دارم ...
که گواهى‌نامه‌ها و تقدیرنامه‌هایى که بر روى دیوار نصب شده‌اند براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد.

من باور دارم ...
شادترین مردم لزوماً کسى که بهترین چیزها را دارد نیست،
بلکه کسى است که از چیزهایى که دارد بهترین استفاده را مى‌کند.

 

 

 

"نلسون ماندلا "

[ سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳٩۱ ] [ ٩:٢٢ ‎ب.ظ ] [ ]

میگن افسانه شخصی همون چیزیه که آرزوی انجام دادنش رو داری....

واقعا من آرزوی انجام دادن چه کاری رو دارم ؟ چه کاری هست که ازته ته ته دلم بخوام که انجامش بدم و هیچ چیزی در دنیا نتونه مانع من بشه ؟؟؟؟

 

مشکل در خواستن نیست مشکل در اون توانستنی هست که بعد از خواستن میاد .

 

[ سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳٩۱ ] [ ۳:۱۸ ‎ب.ظ ] [ ]

گاهی اوقات به این ادمهای مذهبی حسودیم میشه . اینها که نیت میکنن استخاره میکنن و هر چی استخاره جواب بده همون کار رو میکنن........ چقدر نیاز دارم یه نفر به من بگه کار درست چیه و من هم به حرفش اعتماد کنم...

*

دو روزه توی شرکت کامپیوتر نداشتم . رسما غاز چروندم ........

[ یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱ ] [ ٤:۱٩ ‎ب.ظ ] [ ]

آدمها بعد از یه مدت مثل هم میشن ..... قبول ندارین؟

[ یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ] [ ]

یه ایمیل برام رسید .......... اینجا مینویسمش که نداشته هام یادم نره :))))

 

فقط چند روز سرکار نبودن

و با پوست و استخوان درک کردن اینکه

چقدر  زندگی به خودم بدهکارم!

چقدر صبحها کمی دیرتر از خواب بلند شدن

چقدر صبحانه را سر حوصله خوردن

چقدر در صف آرایشگاه شلوغ و به حس و حال زنان برای زیباتر شدن نگاه کردن

چقدر در پاسازها و مراکز خرید با زنهای دیگر چرخ زدن و سر به سر فروشندگانی که می خواهند جنسشان را با مهارت تمام به تو بفروشند،گذاشتن

چقدر تلفنهای طولانی و درد دل کردن

چقدر گردگیری و طی کشیدن با یک موسیقی ملایم

چقدر حس کردن معنی خانه

چقدر روی کاناپه لم دادن و فیلم دیدن

چقدر مهمانی با دوستانت

چقدر تنهایی و سکوت و درخود فرو رفتن

چقدر کدبانویی و غذا پختن

چقدر کتاب و فیلم نخوانده و ندیده

چقدر قدمهای نزده

چقدر نگران دیر رسیدن و ترافیک و مترو و تاکسی نبودن

چقدر آسایش و  عجله نداشتن

چقدر مالک وقت و فرمانده گذران زمان خودت بودن

چقدر آرایش کردن

چقدر شال و روسری و مقنعه هات را یک سو پرت کردن

چقدر لیوانها را حتی زیر آب سرد  سرد شستن و به رنگ جگری لاکهای ناخنت نگاه کردن..اصلا چقدر لاک نزده رنگوارنگ

چقدر شبها بیدار ماندن و بافتنی بافتن و رویا رج زدن

چقدر نگران کم خوابی نبودن

چقدر زمزمه کردن آهنگ زیر لبهات

چقدر حرف زدن

چقدر حرفهای نگفته

چقدر.....

سوای تئاتر و نمایشنامه و عکاسی و رقص و نوشتن و اینها که دوست داشتم و سراغی ازشان نگرفتم، به جز زنانگی کردن به معنای واقعی برای خودم و برای یک مرد ...،من چقدر همین چیزهای ساده و معمولی و پیش پا افتاده برای خیلی از آدمها را به خودم بدهکارم.

من بیش از هرکسی به خودم بدهکارم.

زن که باشی

کارمند  که باشی

سی سال را هم گذرانده باشی

معنای زندگی نکرده را با چند روز سر کار نبودن جور دیگری  می فهمی...

از 18 سالگی ..20 سالگی....26 سالگی تا اینجا فقط یک پلک فاصله بود و من فکر میکردم اوه آدم 31 ساله خیلی بزرگ است.

[ شنبه ٩ دی ۱۳٩۱ ] [ ۸:٤٠ ‎ق.ظ ] [ ]

یادم میره که باید به انتخابهایی که ادمهای دیگه توی زندگیشون میکنن احترام بذارم . هر چقدر هم از نظر من انتخاب اشتباهی باشه .....یادم میره همه ش.

[ چهارشنبه ٦ دی ۱۳٩۱ ] [ ٤:٢۱ ‎ب.ظ ] [ ]
 
تمام بغض قناری ها
 صداتو ترسونده
 
اجاق ِ کینه ی پاییزی
 گل هاتو سوزونده
 
تو اون ستاره ی خاموشی
که خواب تو رو برده
 
پیام سرخ شقایق ها
 تو قلب تو مرده
 
چشات مثه شب بارونی 
دلت پر از غم پنهونی
 
مثه پرنده ی زندونی 
بخون به ناله ی دل
 
مثال تیغ گل زردم 
یک شعر خسته ی پر دردم
 
ببین که قایق امیدم ٬ 
نشسته بی تو به گِل
 
غم غریب کدوم غروبی 
که عطر پاییز گرفته بوی تنت
 
نگاهت به سوی کدوم ستاره است 
که قلب پاره است ٬ به زیر پیرهنت
 
من و تو چلّه نشین این ٬ شب پر  اندوهیم 
من و تو سایه ی غمگین ٬ غروب رو بروییم
 
چرا به سفره ی ما دیگر 
نشانی از نان نیست
 
به خاک غمزده ی شهرم 
نمی ز باران نیست
خواننده : داریوش - ترانه سرا : اکبر آزاد-آلبوم :بچه های ایران
.......................................
 
 
[ چهارشنبه ٦ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ] [ ]

نوروز . سیزده به در . محرم . عاشورا . ولنتاین . مهرگان .  شب چله . کریسمس . اول ژانویه. نیمه شعبان . مبعث .........................

خداییش هیچ کدوم ذره ای ذوق و شوق و انگیزه در من بوجود نمیارن . بگو یه اپسیلون ....

تنها مراسمی که برام جذابیت داره و دلم میخواد حتما واسه یه بار هم شده توش شرکت کنم جشن شکرگذاری - مهمونی چهارشنبه سوری و البته هالووینه :))))

که هیچ کدومش رو تا حالا تجربه نکردم .

در مورد جشن شکر گذاری فکرکنم از وقتی که سر مونیکا توی بوقلمون گیر کرد ، برام جذاب شد و هالووین از وقتی شروع به دیدن فیلمهای ترسناک کردم .. چهارشنبه سوری هم از بس شنیدم ملت میرن مهمونی خوش میگذره برام مثل هندونه دربسته س و فکر میکنم من از چه فان مهمی در زندگی بی نصیب موندم .. ماشاله چقدر هم اهل مهمونی هستیم ما .

 

 

[ چهارشنبه ٦ دی ۱۳٩۱ ] [ ٩:۳۳ ‎ق.ظ ] [ ]

یه همکار نامحترم دارم که هر وقت میاد توی اتاق ما یا توی راهرو باهاش روبرو میشم حس میکنم چشماش اشعه ماورای سبزچمنی داره همه چیییییییییییییییز رو در یک آن دید میزنه مرتیکه عوضی ، صداشو نازک میکنه انگار داره با دوست دخترش حرف میزنه... بوی گند هم میده .. میخوام بزنم لهش کنم همین روزها ..

کثافت هرزه . زنش هم هر چند ماه یه بار بچه به بغل پا میشه میاد شرکت به هوای دیدن بقیه همکارها .....

[ چهارشنبه ٦ دی ۱۳٩۱ ] [ ۸:۳٩ ‎ق.ظ ] [ ]

وبلاگ می نویسیم که دیگران در جریان قرار بگیرن ؟

یا 

وبلاگ می نویسیم که حرف زده باشیم با دیگران ؟

یا 

وبلاگ می نویسیم که باخودمون حرف زده باشیم ؟

 

 

چرا می نویسیم  ؟؟؟

و  

حالا که مینویسیم دلیل خودسانسوری هامون   چیه ؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

[ سه‌شنبه ٥ دی ۱۳٩۱ ] [ ٤:٠٥ ‎ب.ظ ] [ ]

پرنده ها اینقدر بال میزنن خسته نمیشن ؟

[ سه‌شنبه ٥ دی ۱۳٩۱ ] [ ۸:۳۱ ‎ق.ظ ] [ ]

میگن از ادمهای افسرده دوری کنین که حس و حالشون به شما منتقل نشه .

عجیب نیست هر چی نگاه میکنم تا دوردست ها برهوته و بس .

[ دوشنبه ٤ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ] [ ]

شش صبح مجری رادیو میگه این گامهایی که برداشته میشه همه به شوق خدمت برداشته  میشه .. اخه مرد حسابی ، شش صبح کی به شوق خدمت از رختخواب گرمش میاد بیرون ؟ شما یه هفته به همه ادمها مرخصی با حقوق و مزایا بده ، اون وقت ببینم کی به شوق خدمت میاد بیرون ... گیر  آوردی ما رو بخدا ...

اون یکی ساعت هفت صبح میگه تنها قطب نمایی که ما رو توی زندگی به مقصد میرسونه مهربانیه .. اینو کجای دلم بذارم خداییش ؟؟ مهربونی کیلویی چنده . پول بده پول........

 

واسه همینه از رادیو بدم میاد . سر صبحی آدمو بیشتر عصبی میکنه . یه سری چرت و پرت لای زرورق می پیچه فکر میکنه برنامه ساخته . ما هم که گوش مخملی . اون میگه همه چی آرومه ما میگیم بله بله  و بع بع کنان به زندگی ادامه میدیم ..

 

این شوق خدمت هم مثل همون اندوه لبنان ، ما رو کشت واقعا.

[ دوشنبه ٤ دی ۱۳٩۱ ] [ ٧:٥٧ ‎ق.ظ ] [ ]

بسیار اخلاق گند و مزخرفیه که ادم تمام مدت در حال ناله کردن از کار و ساعت کاری و ترافیک و ام پی تری بودن زندگی باشه .

مثل کسانی که هر وقت می بینی شون میگن سرم درد میکنه قلبم درد میکنه پام درد میکنه...

همون قدر که لیست مریضی های تکراری اونها برای تو خسته کننده س , غرهای تکراری تو درباره زود بیدار شدن و دیر خوابیدن و وقت نداشتن و پول نداشتن و لنگ در هوا بودن و .. و .. و .. خسته کننده س .

این زندگی قرار نبوده " هلو بپر توی گلو " باشه ..

 

گندش بزنن که از اول اینو به ما نگفتن ....

 

 

[ یکشنبه ۳ دی ۱۳٩۱ ] [ ۸:٤٥ ‎ق.ظ ] [ ]

بالی اگه هست

از جنس کوهه

از رنگ خاک و 

حسرت پرواز..

[ جمعه ۱ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱:٥۸ ‎ب.ظ ] [ ]

یلدا هم اومد

این مدیکال لعنتی کوفت گرفته درد گرفته ما نیومد .................

 

 

یلداتون مبارک .

[ پنجشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٧:۱۳ ‎ب.ظ ] [ ]

" دکتر هلاکویی "

 
داشتن انگیزه و برنامه :

ما برای اینکه انگیزه داشته باشیم و بعد هدف پیدا کنیم ، مهم ان است که نیاز داشته باشیم . یعنی اصولا احتیاج و نیاز چه فیزیکی ، روانی ، اجتماعی بیش از هر عامل دیگری تعیین کننده انگیزه ها و هدفهای ماست .
برخی از انسان ها این نیاز را حس نمی کنند و یا قبول ندارند و یا با ان واقع بینانه روبرو نمی شوند و ان انگیزه و هدف را ندارند .

بسیاری از اوقات موضوع انقدر به انگیزه و هدف ارتباطی ندارد بلکه بر می گردد به اینکه من اصولا باوری به یک ثبات و قرار و قائده و قانونی در جهان ندارم و در نتیجه بدلیل اینکه فکر نمی کنم که اگر صد متر رفته باشم به صد متر ان طرف تر می رسم بلکه می گویم ممکن است به ده متر یا بیست متر ان طرف تر برسم و با توجه به باورهای مذهبی بطور مثال ، من همه ی این کارها را می کنم اگر خدا بخواهد .
به عبارتی به یکباره یک فاکتوری را وارد این سیستم و مجموعه می کنیم که می تواند هر معادله ای را بر هم بریزد .

مورد بعد نوعی اضطراب و نگرانی است که این اضطراب و نگرانی در برخی از موراد تبدیل به نوعی وسواس می شود . یعنی حال شما بر سر موضوعی می مانید و ان انعطاف پذیری را که باید داشته باشید را پیدا نمی کنید .
مانند مواردی که فکر کنیم مبادا اتفاقی بیفتد و وضعیت به گونه ای دیگری بشود و همه چیز از دست برود و حالا شما می بینید که به گونه ای دیگری عمل می کنید که ای بسا یک دقیقه قبل عمل نمی کردید .
××××××××××
مهم این است که مهر بورزیم و به دیگران خدمت کنیم .

این که در خانه بنشینید و کتاب بخوانید ، مادامی که از این خواندن استفاده نکنید ارزش کمی دارد ، مهم این است که شما یاد گرفته اید و به دیگران بیاموزید .مهم این است که وجود من برای دیگران مفید و ثمربخش باشد .

قرار است دست دیگران را بگیریم و حال که به بالا رسیدیم و انها را هم بالا بکشیم . قرار است ما به مرحله ای برسیم که از مرحله جلوه گری و نمایش که مال زمانی کودکیست و بعدا مرحله خودخواهی و خواهش که مال زمان نوجوانیست بیرون بیاییم و اول برسیم به مرحله ی ارامش و خود دوستی و بعد برسیم به دگر دوستی و ستایش . یعنی حالا برای دیگرانی که می خواهند بالا بیایند دست بزنیم .

موضوع اصلی و اساسی مفید بودن است و موضوع مهمتر از همه که انسان را به مقامی می رساند که خدا فقط به انسان اجازه داده است ، خلاقیت است و خلق کردن یعنی من از خود انسانی تازه و جدید بسازم و نه این خودم را به سکون برسانم و بی حرکت بمانم .

مهم این است که با دیگران باشیم و هر گاه در این راه هستید احساس شادی و ارامش دارید و هر گاه در راه گرفتن و دزدی از دیگران هستید و در حال کینه و دشمنی بودید ، شما فقط به خودتان اسیب می زنید ، چرا که تا رنج نبرید نمی توانید رنج بدهید بنابراین برای این که رنج نبریم باید دست از رنجاندن دیگران برداریم . مهم این است که محبت و خدمت کنیم .
 

[ چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٢:٠٧ ‎ب.ظ ] [ ]

از پنج و نیم که بیدار میشم تا ساعت شش  که میخوام از در برم برون در حال کتک زدن خودم هستم که برم .. جاذبه شدید تخت و گرمای خونه رو نمیشه منکر شد..

از هشت که کارت میزنم تا ساعت پنج تمام مدت چشمم به ساعته که چرا نمیگذره..

از پنج که میام بیرون تا شش و نیم که برسم تمام مدت چشمم به خیابونه که چرا اینقدر شلوغه چرا نمیرسم چرا نمیرسم چرا نمیرسم ..

وقتی میرسم اینقدر چشمم به ساعته که چرا اینقدر زود میگذره . چرا تا هنوز خستگی از تنم بیرون نرفته باید سر بذارم روی بالش ..

 

اینقدر خوش میگذره .. یه شبهایی هم که نه میرسیم خونه ، اون شبها که دیگه اصلا محشره .. جنازه میرسی جنازه میری توی رختخواب جنازه بیدار میشی دوباره روز از نو روزی از نو ..

 

 

[ سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ] [ ]

آقای محترم

دیگه سی و سه چهار سالته . خیلی زشته وقتی راه میری لخ لخ لخ دمپایی ت رومیکشی روی زمین . دمپایی که به جای کفش توی محیط شرکت پات کردی . 

اینو هم اضافه کنم ، شعرهایی که زیر لب واسه خودت زمزمه میکنی یا هممم همممم میخونی واسه خودت ، به هیچ کار پروژه نمیاد ، فقط میزنه اعصاب مصاب ما رو له میکنه تمرکزمون رو بهم میریزه و حالت تهوع بهمون دست میده 

برادر من یه کم دقت کن دیگه . 

ای باباااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

اهان یه نکته دیگه داشت از قلم میفتاد . بخدا ماها عروس دو ماه ت نیستیم که به بی بی تاک حرف زدنت افتخار کنیم و باهاش حال کنیم ، ما رسما عوققققققق میزنیم .. مراعات کن 

 

باور کن اینها رو بخاطر سلامت خودت میگم . یهو دیدی با یه چوبی چماقی افتادم دنبالت . یا از طبقه چهارم پرتت کردم پایین . یا سیانور ریختم توی چایی ت ..

[ یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ] [ ]
حسین پناهی


گاهی وقتا ، هیچی با هیچی فرقی نمی کنه !

شب باشه ، یا روز !

زمستون باشه ، یا تابستون !

چای بخوری ، یا یه کوفت دیگه !

ضبط مسخره ات اینوره تلویزیون مسخره ات باشه ،

یا اون ورش !

یساری بخونه یا گروه پینگ فولاید !

پرده پنجره کشیده باشه یا نباشه !

سیگار بکشی ، یا نکشی !

دوستانت پیشت باشن ، یا نباشن !

خوش بوکننده ی هوا سرت رو به درد آورده باشه ، یا نیاورده باشه !

جواب سلام صاحب خونه رو با لبخند بدی ، یا بی لبخند !

اجلاسیه سازمان ملل

راه حلی برای آتش بس در افغانستان پیدا کرده باشه ،

یا نه !

افغانستان بدبخت باشه ، یا خوش بخت !

زنای افغانی زن باشن ، یا کابوس !

سیگارت زَر باشه ، یا مالبرو !

تو رسانه ها و مطبوعات دیگران رو بکوبی ، یا نکوبی !

هر چه زور بزنی یادت بیاد ، یا یادت نیاد !

تیغ رو صورتت باشه ، یا صورتت زیر تیغ . . .

آره !

فرقی نمی کنه !

گاهی وقتا ، هیچی با هیچی فرقی نمی کنه !

خواب باشی ، یا خواب نباشی !

شاعر باشی ، یا کـِـش !

هُنرمند باشی ، یا مُنرهند !

پولت از پارو بالا بره ، یا پاروت از پول !

عاشق باشی یا کیف قاپ !

آواز بخونی ، یا گریه کنی !

عمود ایستاده باشی ، یا افقی ُ وارفته !

تلفن یه زنگ بزنه ، یا پنج زنگ !

گوشی رو برداری ، یا برنداری !

شامت نون ُ پیازچه باشه ، یا پیازچه ُ نون !

اصلن زنده باشی ، یا مـُرده !

آره ! فرقی نمی کنه !

گاهی وقتا ، هیچی با هیچی فرقی نمی کنه !

همین حالا ! چند ساعت دیگه !

امروز ! فردا !

عوارض اتوبان !

زمستونای بی برف !

برفای بی کلاغ !

کلاغای بی چنار !

شاعرای بی شعر !

سکته ی دوم !

اضطراب !

وقتی که تو تلویزیون بعضی پروژه ها ،

مثل تخته آوازی یه کشتی شکسته تو بغل یه غریق می افته !

لیست اسامی مـُرده هایی که میشناختم و نمی شناختم !

حالا یا هرگز !

لیست قشون آغا محمد خان قاجار وقتی به تبریز حمله کرد !

لیست ِ وحشت های استالین !

لیست ِ خواب های سربازای عیال وار !

آره ! فرقی نمی کنه !

گاهی وقتا ، هیچی با هیچی فرقی نمی کنه !

.... خُب داره دیرم می شه !

باید برم !

در که بسته شد ،

دیگه فرقی نداره

فاصله ات با من صد متره ، یا صد قرن !

وقتی نمی بینمت ،

چشمام باشن ، یا نباشن !

وقتی نیستی دیگه ،

برام هیچی با هیچی فرقی نمی کنه !

شعرم شعر باشه یا مـِـعر !

آره !

اینجوریه که اون جوری می شه !

نی نی !

مگه نه ؟!




[ یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ] [ ]

یک چیزی وجود داره به اسم یبوست ذهنی ...دیگه همش نمیزنم معلومه چیه :))

*

متاسفانه یا خوشبختانه آدمها خودشون مشخص میکنن باهاشون چطوری باشی . از یه جایی به بعد دیگه حتی فکر هم نمیکنی خودش میاد . رفتاره رو میگم .

اما یه سری آدمها ، بصورت پیشفرض آدمای تلخی هستن . هر چی میخوای خوب تا کنی نمیشه . 

اینها توی ذهنت کنگر میخورن لنگر میندازن و هر چی تمرین کرده بودی که آدمها رو تحلیل نکنی همه زحمات به باد میره . 

تحلیل پذیریشون بالاست.

[ شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۳:٤۱ ‎ب.ظ ] [ ]

قبیله یعنی یه نفر

همخونی معنا نداره
همبستگی

خوابیه که

تعبیـر فردا نداره

 

......




همه به هم بی‌اعتنــا

حتی به مرگ همدیــگه
کسی اگه کمک بخواد

کی می‌دونه اون چی میگه

 

.....


این ناگزیره واسه ما

سیر صعودی تا سقـوط
همیشه قصه صـدا

تمومه با حرف سکوت

 

××××××××××××××××××

 

لذت میبرم از این جامعه زیبایی که توش زندگی میکنم . از این اخلاقهای گهی که نصیب همه مون شده  ، از فراموش کردن همه اون خصلت های خوبی که یه زمانی ایرانی جماعت رو با اون میشناختن .. هر چند اگه دقت کنی شاید همه ش از همون اول چرت و پرت و خالی بندی بوده ..

نسلی که پرورش میدیم نفرین شده ترین نسل تمام دوران خواهد بود .

[ شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ] [ ]

ده روز دیگه مونده .لبخند

[ دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٢:٠٥ ‎ب.ظ ] [ ]


اشتباه از ما بود
اشتباه از ما بود که خوابِ سرچشمه را در خیالِ پیاله می‌دیدیم
دستهامان خالی
دلهامان پُر

گفتگوهامان مثلا یعنی ما!
کاش می‌دانستیم
هیچ پروانه‌ای پریروز پیلگیِ خویش را به یاد نمی‌آورد.

حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می‌میریم
از خانه که می‌آئی
یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزینه شعر فروغ،
و تحملی طولانی بیاور
احتمالِ گریستنِ ما بسیار است...!
▬▬▬▬▬▬▬ஜ۩۞۩ஜ▬▬▬▬▬▬▬▬▬
برگرفته از کتاب"دیرآمدی ری را " باد آمد و همه رویاها را با خود برد / سید علی صالحی
[ دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۸:٢٧ ‎ق.ظ ] [ ]

نمیدونم باید چیکار کنم ......................

فرصت هیچ چیزی رو ندارم .. مرخصی لازم دارم مرخصی حداقل یه ماه دو ماه سه ماه  که بتونم سرو سامون بدم به خودم به زندگیم به کارهام ...

این یک اطلاعیه رسمیه . واقعا نمیدونم باید چیکار کنم . 

[ یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٤:۳٠ ‎ب.ظ ] [ ]

تف سر بالا میدونی یعنی چی .... همون !! یه چیزهایی توی زندگی مثل تف سربالاست لامصب..........................................................................................................

[ پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ] [ ]

یکی از اون کارهایی که به سختی انجام میدم ورزش کردنه . بله بله . واقعا . دیروز بعد از چند ماه دوباره ورزش رو شروع کردم و حالا از صبح حس میکنم یه نفر از بالا و یه نفر از پایین دارن منو میکشن به سمت خودشون و من هی دارم کش میامممممممممممم ، یه کشی که دردمند هم هست . کش درد مند دارم میام ! چی دارم میگم اصلا .. ازون روزاست امروز .. فکرکنم اثر شیطونی دیشبه :)))))))

[ چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱:٥۳ ‎ب.ظ ] [ ]

خیلی کارهاست که دلم میخواد انجام بدم اما زمان ندارم . یه بحث چرتی به اسم مدیریت زمان هست که گاهی سرم رو باهاش گرم میکنم ولی زیاد موفقیت آمیز نیست ، زمانم کمه و  انرژیم تحلیل رفته ..

*

ما زن های امروزی که قبل از طلوع خورشید با شوهرامون میریم بیرون و بعد از غروب خورشید بر میگردیم خونه ،  زن های مردی شدیم ..

هم زن هستیم هم مرد هستیم

اندازه یک مرد واسه زندگی تلاش میکنیم اندازه یه مرد استرس و نگرانی مشکلات قدیم و جدید رو داریم ، اندازه یه مرد ذهنمون درگیر راه حل برای بهتر شدن زندگیه ..

در کنار همه اینها ، نیمه زن مون هم فعاله

باید یادش بمونه چطوری وقتی وارد خونه میشه زن خونه باشه ..

باید یادش باشه اگه ذهنش درگیره ، چهره ش آرامش داشته باشه ،  یه آغوش گرم باقی بمونه واسه وقتهایی که مرد خونه خسته و نا امید از همه چی  ، به اون آغوش پناه ببره  .

باید یادش بمونه شیفت کاریش تموم که نشده هیچی ، شیفت سنگین تری با ورودش به خونه آغاز میشه ..

ما زن های امروزی ، اگه هم بخوایم به سختی میتونیم نقش مرد درونمون رو حذف کنیم ، انگار که عادت کرده باشیم به جنگیدن در هر دو جبهه ، انگار که خودمون هم میدونیم زمونه دیگه مثل قدیمها نیست که خانم ترشی بندازه و مربای آلبالو درست کنه و همین دو تا کارش واسه اقتصاد خانواده کافی باشه ، ... انگار که نیاز داریم توی اجتماع باشیم و اینو بخشی از هویت مون می دونیم ، اینکه جدای از زندگی متاهلی ، یک بخشی از ما یک شخصیت مستقل توی جامعه باشه..

ما زن های امروزی ، فقط در کنار مردهای امروزی میتونیم زندگی کنیم .

مردهایی که هر دو نقش ما رو ببینن ، درک کنن و همکاری کنن .

مردهایی که ظرف شستن رو عار نمی دونن ، مردهایی که زن رو چیزی فراتر از موجودی میدونن که وظیفه ش فقط پوشیدن دامن کوتاه و مش کردن مو و سرو کردن قورمه سبزی سر میز شامه .

 

 

 

[ دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٩:٤٠ ‎ق.ظ ] [ ]

خودم اینجام ، دلم توی یه کلبه چوبی وسط جنگله که هیزم ریختیم توی شومینه ش ، صدای چرق چرق سوختن هیزم و بوی دودی که دوستش دارم ، پشت میز نشستیم داریم قهوه میخوریم .

دوتایی . فارغ از همه مسائل.....................

اگه هم خواستی میتونی پنجره رو باز کنی ، من باشم تو باشی بارون باشه پنجره بسته باشه ؟ اصلا راه نداره جونم :)

[ یکشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ] [ ]

برای گفتن من شعر هم به گل مانده
نمانده عمری و،  صدها سخن به دل مانده
صدا که مرهم فریاد بود زخم مرا
به پیش درد عزیز دلم خجل مانده
از دست عزیزان چه بگویم گله‌ای نیست
گر هم گله‌ای هست دگر حوصله‌ای نیست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
 هر لحظه جز این دستِ مرا مشغـله‌ای نیست

دیریست که از خانه خرابان جهانم
بر سقف فروریخته‌ام چلچله‌ای نیست
در حسرت دیدار تو آواره ترینم
هرچند که تا منزل تو فاصله‌ای نیست

روبروی تو کیم من یه اسیر سرسپرده
چهره‌ تکیده‌ای که تو غبار آینه مُرده
من برای تو چی‌هستم کوه تنهای تحمل
بین ما پل عذابه من خسته پایه پل

ای که نزدیکی مثل من به من اما خیلی دوری
خوب نگام کن تا ببینی چهره درد و صبوری
کاشکی می‌شد تو بدونی من برای تو چی هستم
از تو بیش از همه دنیا از خودم بیش از تو خسته‌ام
ببین که خسته‌ام غرور سنگم اما شکسته‌ام
کاشکی از عصای دستم یا که از پشت شکسته‌ام
تو بخونی تا بدونی از خودم بیش از تو خسته‌ام
ببین که خسته‌ام تنها غرور عصای دستم

از عذاب با تو بودن در سکوت خود خرابم
نه صبورم و نه عاشق من تجسم عذابم
تو سراپا بی‌خیالی من همه تحمل درد
تو نفهمیدی چه دردی زانوی خسته‌ام رو تا کرد

زیر بار با تو بودن یه ستون نیمه جونم
اینکه اسمش زندگی نیست جون به لبهام می‌رسونم
هیچی جز شعر شکستم قصه فردای من نیست
این ترانه زواله این صدا صدای من نیست
ببین که خسته‌ام تنها غرور عصای دستم
کاشکی می‌شد تا بدونی من برای تو چی هستم
از تو بیش از همه دنیا از خودم بیش از تو خسته‌ام
ببین که خسته‌ام غرور سنگم اما شکسته‌ام

از عذاب با تو بودن یه ستون نیمه جونم
اینکه اسمش زندگی نیست جون به لبهام می‌رسونم
تو سراپا بیخیالی من همه تحمل درد
تو نفهمیدی چه دردی زانوی خسته‌ام رو تا کرد

 

http://de.persianblog.ir/post/21

[ چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ ]

بدبخت اون بغضی که جایی نداره واسه ترکیدن حتی در خلوت ..

[ سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ] [ ]

ازون دردها هست ها ، از اون ها که مثل خوره میفتن به جونت و به روحت و به قول آقا صادق توی انزوا از درون میخورنت ، از اونها که به قولی سوهان روحت میشن ، از اونها که به هیچ کس نمیتونی بگی ..

از اون ها دارم ... ازون بی درمون ها .

*

[ سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱:٠۳ ‎ب.ظ ] [ ]

نمیتونم . هیچ رقمه نمیتونم بپذیرم آدمهایی که واسه آدمهای دیگه تعیین تکلیف میکنن  ،میخوان همه چیز زندگی کسی دیگه رو کنترل کنن و همه رو به راه راست خودشون هدایت کنن .. چه مذهبی چه اجتماعی چه شخصی ..

بدتر از همه مردهایی که با زن خودشون این کار رو میکنن ، مردهایی که برای زنشون تصمیم میگیرن چی بپوشه چه نپوشه کجا بره کجا نره کجا کار کنه کجا کار نکنه .. مردهایی که وقتی وارد زندگی کسی میشن انتظار دارن همه چیز در جهت خواسته اونها تغییر کنه ...

بیشتر از این دسته مردها ، از زنهایی متعجب میشم که تن به این خواسته ها میدن . زن هایی که برای رضایت همسرشون ، همه چیز خودشون رو تغییر میدن از ظاهر تا باطن .. نمیفهمم این جور رفتارها رو ..

از زندگی یاد گرفتم به تصمیم اطرافیانم احترام بذارم ، بهتره بگم دارم سعی میکنم به همه تصمیمات اطرافیانم احترام بذارم حتی به اونهایی که به نظر من صد در صد اشتباهه ، ... اولا که کی گفته نظر من صد در صد درسته ، دوما کی میدونه آینده چی پیش رو داره ، شاید یک مسیر اشتباه ما رو برسونه به جاده اصلی ....

اما

خیلی سخته ، ببینی کسی که برات مهمه ، داره راهی رو میره که همه شواهد حاکی از اشتباه بودنشه .

خیلی سخته که نخوای دخالت کنی ، نخوای نظر خودت رو تحمیل کنی ، خیلی سخته به کسی که نمیخواد گوش بده و نمیخواد حرف کسی رو بشنوه راهکار ارائه بدی ، چون همیشه با خودت میگی طرف خودش باید به این مرحله برسه که بپذیره کارش اشتباهه... 

این درس جدیدمه..درس جدید از یکی دو تا تجربه تلخ .

[ پنجشنبه ٢ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٩:٠٩ ‎ق.ظ ] [ ]

 

 

به دنبال کدامین قصه و افسانه می‌گردی
در این بیغوله رد پایی از یاران نمی‌یابی
چراغ شیخ شد خاموش و این افسانه روشن شد
که در شهر ددان میراثی از انسان نمی‌یابی

در دو روز عمر کوتهسخت جانی کردم

با همه نامهربانان مهربانی کردم
همدلی هم آشیانی هم زبانی کردم
بعد از این بر چرخ بازیگر امیدم نیست، نیست
آن سرانجامی که بخشاید نویدم نیست، نیست
هدیه از ایام جز موی سپیدم نیست، نیست

من نه هرگز شکوه‌ای از روزگاران کرده‌ام
نه شکایت از دورنگی‌های یاران کرده‌ام
گرچه شکوه بر زبانم می‌فشارد استخوانم
من که با این برگریزان روز و شب سرکرده‌ام
صد گل امیــــد را در سینه پرپر کرده‌ام
دست تقدیر این زمانم کرده همرنگ خزانم

پشت سر پلها شکسته پیش رو نقش سرابی
هوشیار افتاده مستی در خرابات خــــرابی
مهربانی کیمیا شد مردمی دیریـست مرده
سرفرازی را چه داند سر به زیری سرسپرده
می‌روم دل‌مردگی‌ها را ز سر بیــــرون کنم
گر فلک با مــــن نسازد چرخ را وارون کنم
بر کلام ناهمــاهنگ جدایـــــی خط کشم
در سرود آفرینش نغمــــه‌ای موزون کنم

در دو روز عمر خود بسیار هرمان دیده‌ام
بس ملامتها کز این نامردمان بشنیده‌ام
سر دهد در گوش جانم موی همرنگ شبانم
من که عمر رفته بر خاکستر غم چیده‌ام
زین سبب گردی ز خاکستر به خود پاشیده‌ام

گـر بمانم یا نمانم بند‌ه پیــر زمانم 
گـر بمانم یا نمانم بند‌ه پیــر زمانم

 

 

[ یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۳:۱٦ ‎ب.ظ ] [ ]

خسته نشو خسته نشو از این روزهای خسته
دربدری تموم می‌شه با این تن شکسته

http://www.wikiseda.ir/track.php?id=1691

[ یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ] [ ]

سی و دو رو فوت کردم ....

[ شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٩:٥٠ ‎ق.ظ ] [ ]

بغض سرگردان ابرم

قله آرامشم ، تو

...

[ پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ] [ ]

بارون پاییزی عزیزم ، همه غمها رو بشور ببر ...

دست گلت درد نکنه ...

[ سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ] [ ]

یک اصطلاح جدید یاد گرفتم به اسم " چس ناله " ... از پسردایی محترم خارج نشینم یاد گرفتم .. ظاهرا آدمها میرن خارججججججج !!!  کلمات ایرانی کاربردی بیشتری یاد میگیرن ...

حالا از وقتی اینو یاد گرفتم ، فهمیدم از این هیجده سال و چند ماه عمرم !! ،  9/10 ش رو در حال "چس ناله" بودم ..و هستم همچنان ..

[ دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۳:٠٤ ‎ب.ظ ] [ ]

دوسه ماه قبل درگیر یه کتاب شدم به اسم "سرنوشت روح" ، پشت سرش یه کتاب دیگه به اسم "استادان بسیار ، زندگی های بسیار" و برای ضربه آخر کتابی به اسم "تنها عشق حقیقت دارد"...
بیس اصلی کتاب ها درباره زندگی های چندگانه س ، اینکه روح تو هر بار که به زمین بر میگرده در تلاش برای کماله ، از هر زندگی درس هایی میگیری که توی زندگی بعدی باید  اونها رو به کار بگیری تا به کمال الهی نزدیک بشی ..

ویران کننده ترین شون برای من کتاب "تنها عشق حقیقت دارد" بود..  تمام حرف این کتاب اینه که هدف اصلی ادمها روی زمین اینه که به هم عشق بورزند ، بی شائبه همو دوست داشته باشن ، وقتی کسی رو دوست داری بهش ظلم هم نمیکنی ، در مقابلش گناهی مرتکب نمیشی و.. و.. و....

حالا فکر کن، آدمی هستی که با دوست داشتن یه سری آدمها مشکل داری ، مشکل داری ها رسما ! آدمی هستی که واسه دوست داشتن بعضی از آدمها  هر چقدر هم تلاش میکنی همیشه به در بسته میخوری ، آدمی هستی که در مقابل محبت یه سری از آدمها مقاومت میکنی بدجورررر ... ببین این کتاب با تو چه میکنه وقتی که میفهمی یکی از هدف هات توی این زندگی اینه که اجازه بدی دوستت داشته باشن و اینکه ادمها رو دوست داشته باشی بدون دلیل ، و اینکه اینقدر نسبت به احساسات خودت و دیگران خست به خرج ندی ، یا حتی نسبت به احساسات بعضی از آدمها نسبت به هم حساسیت نشون ندی ، ... خلاصه میفهمی رسما هرکاری که میکنی خطاست ، در جهت عکس اون مسیر رو به کمالیه که قرار بوده طی کنی .. اینقدر ا حساسات سرکوب شده داری که خودت هم نمیدونی بلاخره فلانی رودوست داری ؟ ازش بدت میاد؟ ازش حرصت میگیره ؟ چی بلاخره ؟؟؟؟ پر از تضادی ..

آدمهایی که تکلیفشون با خودشون وبا آدمهای دور و برشون معلوم نیست ... آدمهاییکه واسه دوست داشتن شرط و شروط میذارن ،  آدمهایی مثل من که نقص تمام هستن و توی دیگران دنبال کمال میگردن . به بیرون نگاه میکنن به جای اینکه در درون دنبالش بگردن ..

این دسته از آدمها ، اگه این سه تا کتاب رو پشت سر هم بخونن ، پشتش هم کتاب "وضعیت آخر" که درباره کودک درون ، والد درون و بالغ درون هست بخونن ، رسما مورد تجاوز افکار متضاد و احساسات متضاد قرار میگیرن.

مثل اینجانب.

اگه قرار باشه توی این زندگی یه کار انجام بدم اینه که بی شائبه آدمها رو دوست داشته باشم ...

حتی  فکرکردن بهش هم ترسناکه چه برسه عملی کردنش ..و بدتر از همه اینه که بدونی تا این درس رو پاس نکنی از شرش خلاصی نداری..

**************************************************

 

بخشی از کتاب "تنها عشق حقیقت دارد" :

"گذشته باید به یاد آید و سپس فراموش شود. بگذارید بگذرد! جراحات کودکی و زندگی های گذشته را هم بگذارید بگذرند. همچنین رفتارها و سوء برداشت ها ، سیستمهای اعتقادی که به شما تحمیل شده است، همه افکار قدیمی را بگذارید بگذرند. در واقع همه افکار را به دست فراموشی بسپارید. چطور میتوانید علی رغم اینهمه فکر ، چیزها را تازه و واضح ببینید؟ چیز تازه با دورنمایی تازه؟؟؟"

"اگر لازم میدانید زمان را با معیار درسهایی که آموخته اید اندازه بگیرید، نه با دقیقه و ساعت و سال. اگر به درک صحیح برسید ظرف پنج دقیقه یا پنجاه سال میتوانید خودتان را درمان کنید، هر دو یکی است." (البته اگر به درک صحیح برسید.... و مثل من پیش زمینه مراقبه فوری و کمی افکار مالیخولیایی داشته باشید!!)

"خود را می توان درمان کرد. تفاهم درمان است. عشق درمان نهایی است. درمانگران ، آموزگاران و پیشوایان مذهبی میتوانند کمک کنند ، اما برای زمانی محدود. جهت به سمت داخل است. دیر یا زود مسیر درون باید به تنهایی پیموده شود، هر چند که در واقع هرگز تنها نیستید."

"شما همانگونه که با دیگران ارتباط دارید ، با خود هم رابطه دارید . شما در جسمها و زمانهای متعدد زیسته اید. پس از خود فعلیتان بپرسید چرا آنقدر ترسان است. چرا از خطر کردن معقول می ترسید؟نگران شهرت خود هستید؟ نگران هستید دیگران درموردتان چه فکری خواهند کرد؟ این ترسها از کودکی یا گذشته دور سرچشمه گرفته اند. این سوالات را از خود بپرسید: چه از دست خواهید داد؟ بدترین اتفاق ممکن چه خواهد بود؟ آیا من محکومم باقی عمرم را هم به همین منوال بگذرانم؟ "

"در راه رشد خود از برانگیختن خشم دیگران نترسید. خشم تنها تظاهر احساس ناامنی آنهاست. اما ترسیدن از این خشم شما را عقب می اندازد . نگذارید افسردگی یا اضطراب مانع رشد شما شود. افسردگی یعنی گم کردن دیدگاه درست ، فراموشی و همه چیز را دست کم گرفتن. عجله شما برای چیست؟ به هر حال زمان وجود ندارد، شما فقط آنرا احساس میکنید. هنگامی که لحظه حاضر را تجربه نکنید، هنگامی که غرق در گذشته یا نگران آینده باشید، درد و رنج را نصیب خود میکنید."

 

***********************************

بخشی از کتاب "استادان بسیار -زندگی های بسیار "

  سطوح آگاهی برای انسانها فرق میکند . اینکه در چه سطحی زندگی میکنیم بستگی به این دارد که تا چه حد پیشرفته باشیم . خود والاتر-خود بزرگتر بخش عالیتری از ذهن ماست که در هنگام آگاهی نمیتوانیم از آن بهره برداری کنیم . ما در دنیای جزئیات غوطه وریم و از نبوغ خود بیخبریم.هرکس باید مراقب درونش باشد تا کامل شود . بعضی از انسانها ازین توانایی خود زودتر و بعضی دیرتر خبردار میشوند . بمحض اینکه اراده کنیم آنقدر قوی باشیم که بر مشکلات ظاهری غلبه کنیم دیگر آنها را نخواهیم دید . قدرتهای روحی جدیدی که کسب میکنیم نباید در راههای مادی صرف شود چون این قدرتها مفهوم والاتری دارند . وظیفه ما اینست که از طریق دانش خداگونه شویم . با دانش میتوان به خدا رسید . بعد باید بازگشت و دانش را به دیگران انتقال داد .

استادان روحی: هر چیز به وقتش خواهد آمد.زندگی را نمی شود تعجیل کرد. زندگی طبق برنامه هایی که بسیاری از مردم دل شان می خواهد پیش نمی رود. ما باید هر آن چه را که در وقتش به ما  می دهند بپذیریم و بیشتر نخواهیم. اما زندگی ابدی است. و ما هرگز نمی میریم. ما در واقع هرگز متولد نشده ایم. ما فقط از مراحل مختلف می گذریم. پایانی نیست. انسان ها ابعاد بسیار دارند. اما زمان، آن زمانی که ما فرض می کنیم نیست، زمان در درس هایی است که یاد می گیریم......
  اما اگر مردم می فهمیدند که زندگی ابدی است، که ما هرگز نمی میریم، ما در واقع متولد نشده ایم، آن گاه این ترس از مرگ زایل می شد. اگر می دانستند که به دفعات زندگی کرده اند و به دفعات زندگی خواهند کرد، چه اطمینانی می یافتند! اگر می دانستند که ارواحی در اطراف شان وجود دارد که به آنها کمک خواهند کرد، و پس از مرگ به این ارواح خواهند پیوست، (از جمله ارواح رفتگان محبوب شان)، چه آسایشی می یافتند! اگر می دانستند که «فرشته نگهبان» وجود دارد، چه قدر احساس امنیت بیشتری می کردند! اگر می دانستند که عمل خشونت و ظلم در قبال دیگران هم ثبت می شود و در زندگی دیگری ناچار خواهند شد تاوانش را بپردازند، چه قدر از میزان خشم و تمایل به انتقامجویی کاسته می شد! باید دانست تنها با دانش می شود به خدا رسید. تملک مادیات و قدرت چه ثمری خواهد داشت، در حالی که با مرگ فرد آن ها هم تمام می شوند و برای رسیدن به خدا به درد نمی خورند، حرص و طمع و تشنه قدرت بودن، به هر حال هیچ ارزشی ندارد.

استادان روحی: در مجموع هفت مرحله وجود دارد. هفت مرحله. هر کدام چندین سطح دارد. یکی از مراحل، مرحله به یاد آوردن است. در آن مرحله شما مجازید افکارتان را به خاطر بیاورید. مجازید آخرین زندگی ای را که گذرانده اید، ببینید. آن ها که در سطوح بالاتری قرار دارند، اجازه دارند تاریخ را هم ببینند. آنها می توانند برگردند و با آموزش تاریخ، به ما یاد بدهند. اما ما که در سطوح پایین تری هستیم، فقط اجازه داریم آخرین ... زندگی خود را ببینیم.

شما دیونی دارید که باید پرداخت شود. اگر این دیون را نپردازید با خود به زندگی دیگری خواهید برد ... تا فرصت داشته باشید به آن بپردازید. با ادای دیون تان، پیشرفت می کنید. بعضی از ارواح سریع تر از دیگران پیشرفت می کنند. وقتی در قالب مادی هستید و دارید به یک بدهی می پردازید، همه عمر فرصت دارید ... اگر چیزی توانایی شما را ... برای پرداخت آن بدهی سد کند، باید به مرحله به خاطر آوردن برگردید، و در آن جا باید صبر کنید، تا روحی که به او مدیون هستید، به دیدن شما بیاید. و وقتی هر دوی شما بتوانید به قالب مادی برگردید، آن وقت اجازه خواهید یافت، برگردید. اما خودتان تصمیم می گیرید کی برگردید. خودتان تصمیم می گیرید برای پرداخت آن دین چه باید بکنید. زندگی های دیگرتان به خاطرتان نمی آید ... فقط آخرین زندگی به یادتان می آید. فقط ارواح سطوح بالاتر، آن ها که بصیرت دارند مجازند تاریخ و رویدادهای گذشته را به خاطر آورند ... تا به ما کمک کنند، به ما یاد بدهند چه بکنیم.

هفت مرحله وجود دارد ... هفت مرحله که پیش از بازگشت باید از آنها بگذرید. یکی از آن ها مرحله انتقال است. در آن جا منتظر می مانید. در آن مرحله تعیین می شود که برای زندگی بعد چه چیز را با خود بیاورید. همه شما یک ... نقطه ضعف غالب خواهید داشت. شاید طمع باشد، یا شهوت، اما هر چه که باشد، باید دین خود را به آن افراد بپردازید. بعد باید در آن زندگی بر این نقطه ضعف فائق شوید. باید یاد بگیرید که بر طمع فائق شوید. اگر یاد نگیرید، در بازگشت دوباره، باید این صفت را همانند صفات دیگر با خود به زندگی بعد بیاورید. بارش سنگین تر خواهد شد. با هر زندگی که بگذرانید و در طی آن دیون تان را نپردازید، زندگی بعد مشکل تر خواهد شد. اگر بپردازید، زندگی آسان تری نصیب تان خواهد شد. به این ترتیب خودتان زندگی ای را که خواهید داشت، انتخاب می کنید. در مرحله بعد مسئول آن زندگی ای خواهید بود که انتخاب کرده اید. خودتان انتخاب می کنید. 


[ دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ] [ ]

دوستی میگفت مشکلات زندگی دیگران مربوط به خودشونه ، تو چرا درگیر اونها میشی ..الحق که راست میگه . اما نمیشه که ذهن ادم درگیر مسائل عزیزانش نباشه .برد با اونیه که بتونه تعادل برقرار کنه که صد البته اون شخص من نیستم

*

داماد جدید هم به خانواده معرفی شد ، طفلکی پسر خوبیه نمیدونم چرا قلب من در مقابلش اینقدر مقاومت میکنه و راهش نمیده ..

*

[ شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ ]

قلب

[ شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٩:۳٧ ‎ق.ظ ] [ ]

تمام مویرگهای سرم درد گرفته مخم تعطیل شده ، می فهمیییییییییییی؟

*

فردا بله برون خواهرمه . در عجبم از اینهمه شوق و اشتیاقی که دارم چرا خفه نشدم تا حالا .. اینقدر هیجان دارم که حتی نمیدونم چی میخوام بپوشم چیکار میخوام بکنم کی میاد کی نمیاد کی برم کی بیام .. حتی لباسهامون رو ندادیم خشکشویی ، در این حد !!!!!

کلا همزمانی مسائل با هم ، اوج شوخ طبعی پرودگار دو عالم رو نشون میده .. موش کور بخورتش اینقدر بامزه بازی در میاره آدم نمیدونه از کدوم طرف دهنش سرویس بشه دردش کمتره .. والا ....

خلاصه یک خواهر بیشعورم که کوچکترین ذوق وشادی و هیجانی واسه خواهرم ندارم ، دامادش هم دوست ندارم . پدر مادر داماد هم دوست ندارم . حوصله فامیل هم ندارم . از بله برون هم متنفرم . از الان ماتم گرفتم واسه فردا ، واسه مراسم های بعدی ، واسه آشنایی های بعدی ...

فکر کنم دیگه خفه شم بهتره ، وگرنه جنبه های پنهان وجودم بیشتر از این آشکار میشه ..

[ چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۳:۱٠ ‎ب.ظ ] [ ]

یه روزهایی مثل امروز ، نیاز دارم یه دوست مهربون به من یه پیچ گوشتی بده که بتونم پیچ های بالاخونه م رو باز کنم ، مخم رو از توش در بیارم ، آشغال پاشغال !! هاشو بریزم دور ، هر چی فکر و خیال مربوط به زندگی ادمهای دیگه س از توش در بیارم بذارم یه گوشه ای که چشمم بهشون نخوره ، هر چی خاطره از ادمهای غایب زندگیم دارم در بیارم بریزم سطل آشغال ، توی مخم رو یه جاروبرقی بکشم ، برق بندازمش ، دو تا پیس پیس عطر بزنم خوشبو بشه ، درش رو ببندم ،پیچ ها رو محکم محکم کنم ، پیچ گوشتی رو هم بندازم کف اقیانوس آرام .

و تمام.

اصن یع وعضضضیی.

[ چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ] [ ]

کم کم دارم به این نتیجه میرسم که آدمها با هم ازدواج میکنن که از هم جدا شن ..این پنجمین خبر جدایی بود که توی این مدت شنیدم .. آخرین زوجی روی کره زمین که انتظار داری از هم جدابشن ..آخرین زوج ..............

الان حس کسی رو دارم که تریلی هیجده چرخ از روش رد شده ناراحت
 

[ چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٩:۳۸ ‎ق.ظ ] [ ]

من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم

کجا؟ هر جا که اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زن، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم

درین تصویر
عُمَر با سوط بی‌رحم خشایرشا
زند دیوانه‌وار، اما نه بر دریا
به گرده‌ی من، به رگهای فسرده‌ی من
به زنده‌ی تو، به مرده‌ی من

بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته، ندروده
به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه‌ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده
که چونین پاک و پاکیزه‌ست

به سوی آفتاب شاد صحرایی
که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا
می اندازیم زورقهای خود را چون کُل بادام
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم
که باد شُرطه را آغوش بگشایند
و می رانیم گاهی تند، گاه آرام

بیا ای خسته خاطر دوست! ای مانند من دلکنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم

[ دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱:٢٩ ‎ب.ظ ] [ ]

سازهای بد آهنگ ..
همه جا تاریکه .. خسته شدم واقعا..

[ دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ ] [ ]

برگرفته از کتاب"ما عشق را از بهشت به زمین آورده ایم" / هیوا مسیح 

... نوشته بودی دیروز در فرصتی که از مقابل ویترین فروشگاه ها گذشتی چقدر دلت خواست همسر مردی ثروتمند بودی نوشته بودی دلم می خواهد مثل دیگران در آرامش و غوطه ور میان ثروت بی حساب زندگی می کردم اما تو یعنی من نمی توانم این آرزو را برآورم . 

مهربانم! می بینی زندگی همچنان که می گذرد گاه چه نا به هنگام ته دلمان و حتی ایمان ما را بیرون می ریزد؟ اما باور کن ما همان قدر زندگی خواهیم کرد که تا مرگ فرصت داریم همان قدر زندگی خواهیم کرد و همان قدر شادمان خواهیم بود و همان قدر رنج خواهیم کشید که ثروتمند باشیم یا نباشیم؟ 

می پرسم آرامش چیست؟ برکه ها را دیده ای؟ آرام تر از برکه ها مرداب ها هستند. آرامش شکلی از مرداب هاست. اما درون آن ها ترسناک و تحمل ناپذیر زشت و کثیف است. مثل خانه های بزرگ و مجلل با حیاط های بزرگ که ثروتمندان با آن به جهان فخر می فروشند. ببین چطور از دور آرام و زیبا به چشم می آیند. 

اما باور کن در درونشان موجی از اندوهی پنهان می لغزد و اتاق ها به روی آدم ها بسته است و دیدارها همیشه کوتاه و فاصله ها همواره بیشتر. حتی مهربانی هایشان رسمی است آری آن چه این افراد را فریب می دهد قناعت بر فردیتی دروغین است که از طریق رفتاری رسمی شکل می گیرد رفتاری که میان صدای بیهوده ی چنگال ها و بشقاب ها میان فاصله ی انگار بی پایان میزها و اتاق ها شکل می گیرد. 

اما کافی است در تنها ترین لحظه های این آدم ها با آن ها باشیم وقتی که عریان بدون هیچ لباس و آرایشی در مقابل آینه قرار می گیرند یعنی در برابر حقیقت خودشان می ایستند فقط کافی است به حرف های پنهانشان گوش کنی آن وقت خواهی دید که تمام غصه های دنیا در چشم هایشان لانه دارد. می دانی چرا؟ زیرا آن ها بیش از دیگران در پی آرامش می گردند و رنج ها درست از همین جا آغاز می شود. 

اما آن کس که با درک ضرورت های زندگی بتواند میان رنج و آرامش تعادلی حقیقی برقرار کند به آرامش راستین می رسد. این آرامش همچون گل نیلوفر بی همتایی است که دور از چشم دنیا آهسته در تاریکی باز می شود. 

گل های مرداب را به یاد بیاور ببین چطور از تعادل میان درون آشفته و بیرون آرام مرداب سر به در می آورند. و چطور تا رویاهای بشر تا اعماق ایمان او نفوذ می کنند. آرامش راستین این طور منتشر می شود. 

عزیزم در مرام من ثروتمندترین آدم عالم عاشق ترین آن است مگذار بیهودگی این زندگی و فرصت تلخ این روزهای لعنتی و به ظاهر بی فردا نیلوفر درونت را پرپر کند...! 


.

[ پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٩:٤٧ ‎ق.ظ ] [ ]

١٠ کلید موفقیت از نظر دیپاک چوپرا

 http://faryad.epage.ir/fa/module.content_Page.21-07-08.html

 

1- به ندای بدن خود گوش فرا دهید. این ندا از طریق علامت‌های راحتی یا ناراحتی، خوشی یا ناخوشی، خود را به ما عرضه می‌‌کند. هنگامی که رفتار خاصی را برمی‌‌گزینید و انجام می‌‌دهید از بدن خود بپرسید چه احساسی درباره آن دارد؟ اگر بدنتان علامت ناراحتی و درماندگی جسمی یا روانی فرستاد، آن رفتار را کنار بگذارید. و چنانچه علامت راحتی و اشتیاق فرستاد، آن را ادامه دهید.

 

2-    در «حال» زندگی کنید، چون این تنها لحظه‌ای است که در اختیار دارید. توجه و تمرکز خود را بر هر آنچه اینجا و اکنون است معطوف دارید و جستجوگر «کمال» در هر لحظه باشید. هر چه برایتان پیش می‌‌آید را تمام و کمال بپذیرید. در این صورت است که می‌‌توانید از آن لذت ببرید، از آن درس بگیرید و سپس رهایش کنید. «حال» همان گونه است که باید می‌‌بود. بینهایت قانون طبیعت دست به دست هم داده‌اند تا این لحظه خاص، این تفکر خاص و این تلقی خاص را برای شما به وجود آورند. این لحظه بدین گونه است زیرا کلّ جهان هستی بدین گونه است. سعی نکنید با بینهایت چیز مختلف از سر ستیزه‌جوئی برآئید. بلکه در عوض، خود را با آن‌ها یگانه سازید.

 

 

٣- زمان‌هایی را برای سکوت، مراقبه (مدیتیشن) و گفتگوهای درونی با خودتان اختصاص دهید. در این لحظه‌های سکوت و آرامش، به زندگی درونی خود توجه کنید و با منبع آگاهی‌‌های خالص خود دوباره ارتباط برقرار کنید و اجازه دهید به جای این که تعبیر و تفسیرهای تحمیلی خارجی به شما بگوید چه چیزی برای شما خوب است و چه چیزی برای شما خوب نیست، شهود و مکاشفه درونی شما را راهنمایی کند.

 

 

۴- نیاز خود برای تایید شدن توسط دیگران را کنار بگذارید. شما تنها قاضی ارزش‌های خود هستید و هدف شما کشف ارزش‌های بی‌‌شمار در درون خود است، صرفنظر از این که دیگران چه فکری کنند. اگر این را بپذیرید، آزادی بزرگی به دست می‌‌آورید.

 

۵- هنگامی که در خود احساس خشم یا مخالفت با یک نفر یا یک وضعیت کردید، قبول کنید که دارید تنها با خودتان مبارزه می‌‌کنید. مقابله کردن، یک واکنش دفاعی است که بر اثر آسیب‌های کهنه به وجود می‌‌آید. با دست کشیدن از خشم خود، هم به بهبود حالتان کمک می‌‌کنید و هم با جریان هستی هماهنگ می‌‌شوید.

 

۶- بدانید که دنیای «خارج» انعکاس واقعیت «درونی» شماست. واکنش‌هایی که نسبت به افراد نشان می‌‌دهید، چه عشق و چه نفرت، بازتاب دنیای درونی شماست. آن چیز که بیشترین نفرت را از او دارید، چیزی است که آن را بیشتر از سایر چیزها در درون خود انکار می‌کنید. و آن چیز که بیشتر از بقیه چیزها بدان عشق می‌‌ورزید، چیزی است بیشتر از هر چیز دیگر در درون خود آرزویش را دارید. از آینه روابطتان برای تکامل خود راهنمایی بگیرید. هدف، خودآگاهی کامل است. هنگامی که بدان دست یافتید، هر چیز را که طلب کنید به طور خودکار برایتان فراهم است و هر چیزی را که دوست نداشته باشید به طور خودکار ناپدید خواهد شد.

 

 

7- بار سنگین «قضاوت کردن» را از دوشتان بردارید تا احساس سبکی کنید. قضاوت، جنبه‌های ارزشی درست یا غلط را بر یک وضعیت تحمیل می‌‌کند. هر چیز قابل درک و بخشش است، امّا وقتی درباره آن قضاوت می‌‌کنید، امکان درک کردن را از بین می‌‌برید و فرایند یادگیری عشق ورزیدن را قطع می‌‌کنید. شما وقتی درباره دیگران قضاوت می‌‌کنید، در واقع کمبود خویشتن‌پذیری خود را بروز می‌‌دهید. به یاد داشته باشید که با بخشیدن هر نفر، بر میزان عشق به خود می‌‌افزائید.

 

٨- بدن خود را با خوراکی‌‌ها، نوشیدنی‌‌ها و عواطف ناسالم آلوده نکنید. بدن شما وظیفه‌اش فقط پشتیبانی از حیات شما نیست بلکه وسیله‌ای است که شما را در سفر به سمت تکامل حمل می‌‌کند. سلامت هر سلّول، مستقیماً در وضعیت سلامت کلّی شما موثر است زیرا هر سلّول در حکم یک نقطه آگاهی در مجموعه آگاهی‌‌هایی است که شما باشید.

 

9- رفتارهای با انگیزه ترس را با رفتارهای با انگیزه عشق جایگزین سازید. ترس ناشی از خاطراتی است که در گذشته در ذهن ما جا گرفته است. با یادآوردن آنچه در گذشته ما را ناراحت کرده، انرژی‌‌های خود را به سمتی هدایت می‌‌کنیم که مطمئن شویم یک آسیب قدیمی دوباره خود را تکرار نکند. امّا با تحمیل گذشته بر حال، هرگز نمی‌‌توانیم تهدید آسیب دیدن دوباره را برطرف سازیم. این کار تنها هنگامی اتفاق می‌‌افتد که سپر امنیتی خود را کشف کنیم و آن چیزی جز عشق نیست. وقتی رفتارهای ما با انگیزه عشق و حقایق درونی باشد، می‌‌توانیم با هر تهدیدی مقابله کنیم زیرا قدرت درونی ما در برابر ترس نفوذ ناپذیر است.

 

١٠- این را بدانید که دنیای بیرونی‌، تنها آینه‌ای از یک هوشمندی عمیق‌تر است. این هوش و خرد، سازمان‌دهنده ناپیدای همه چیز در عالم هستی است و چون بخشی از آن در وجود شما قرار دارد، شما هم در سازماندهی امور جهان شریکید. بنابراین، شما به طور جدایی‌‌ناپذیری با همه چیز پیوند دارید. پس وجود افکار مسموم و ناسالم در ذهن شما بر کل هوشمندی جهان اثر منفی می‌‌گذارد. زیستن در حالت تعادل و خلوص، هم برای خود شما و هم برای کره زمین بهترین چیز است.

[ چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۳:۱۸ ‎ب.ظ ] [ ]

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کَنَد

چون تو را نوح است کشتیبان، ز طوفان غم مخور

[ سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ] [ ]

دلم میخواست مادر بودم 

یه پسر داشتم و یه دختر 

دلم میخواست شرایط فرق میکرد 

از آوردن یه موجود دیگه به این دنیا نمی ترسیدم ، نگران آینده ش نبودم ، نگران زندگی خودم نبودم 

دلم میخواست همه چیز راحت تر و ثابت تر بود و میتونستم با جرئت و جسارت مادر بودن رو انتخاب کنم

اما نمیشه 

این فقط در حد یک رویا می مونه واسه من  

و این حس مادری رو باید به اون ته ته ها بفرستم دوباره .............

و هر وقت بچه های مردم رو میبینم باز هم همه صورتم پر از لبخند بشه و دلم پر بزنه و همون لحظه عقلم بهم بگه  که خدا رو شکر که توی این شرایط جامعه ماها بچه نداریم و خودش هم خودش رو تایید کنه 

و من سکوت کنم 

و دوباره چند وقت بعد به خودم بگم کاشکی من هم مادر بودم.

[ یکشنبه ٧ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ] [ ]

یکی از مصادیق خوش بختی اینه : همسری داشته باشی که مرخصی بگیره دو ساعت زودتر از محل کارش بیاد بیرون که با تو بیاد خونه و بهت کمک کنه خونه رو مرتب کنی . قلب 

[ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۳:٢٥ ‎ب.ظ ] [ ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

  • انصاری
  • پی سی سون
  • ضایعات